تبليغاتX
سه تفنگدار و میرزا کوچک خان جنگلی

سلام مجدد!!

هم اکنون من، الکس و دوما در انجمن علمی ریاضی به سر می بریم. الکس و دوما مشغول عمل شنیع مزاحم تلفنی شدن (اثرات تلفن مفتی!!) می باشند! شانس هم ندارند بیچاره ها! یا رو منشی تلفنیه یا اشغاله یا یه شرکته!!

خوب بریم سر مبحث طالع نحس ۲...
ما در حالی که هنوز هم که هنوزه در حال تلاش می باشیم تصمیم داشتیم بریم نهار بیرون! شکمها به شدت صابون زده و دلها سرشار از امید و آرزو منتظر اومدن سرویس بودیم که آن حادثه ی شوم به وقوع پیوست.... تیلیفون میرزا به صدا در اومد و گویا علیا حضرت همایونی ایشون رو احضار کردن و میرزای بینوا با دلی سرشار از یاس مارو تنها گذاشت و رو قلبمون پا گذاشت....
 ما هم دوباره برگشتیم به این مکان کذا تا داغ دل بازگوییم و اندکی بار دل سبک کنیم.... دومای بینوا رو بگو که در اثر میز جویدن (با ضم جا!!) دندون درد گرفته.... و ما منتظر و حیران که تا به کی باید به انتظار ترخیص میرزا از محضر همایونی باشیم....

دوستان منتظر طالع نحص ۳ باشید! چون بعید به نظر میرسه ما امروز چیزی بخوریم!!

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 13:9 | لینک  | 

سلام.

پست امروز رو من با همراهی بزرگ میرزای کوچک می نویسم! 

ماجرای امروز سینماست. آقا من اعتراض دارم. چرا سینما به شرط چاقو نیست؟! چرا زیر فیلما نمی نویسن مال چه گروه سنیه؟!

آخه این انصافه که ما جوونای معصوم بعد اون شکست سخت اردوی بی بی سیدان محکوم به تماشای یه فیلم زیر ۱۰ سال با اعمال شاقه بشیم؟!اگه الکس عضو شورا صنفی صنایع نبود الان سقف رو سرشون خراب شده بود!

ما چهار تا جوون معصوم با دلی سرشار از امید و آرزو( و همان گونه که به عرض رسید بعد از اون شکست شدید و ناکومی!) گفتیم میریم سینما حسابی صفا.... رفتیم با همون دل شاد و سرشار از آرزو کلی پفک و چیپس هم خریدیم که البته هنوز فیلم شروع نشده ته کشیدند!  (میرزا رفت دلستر بخره! راستی یادم باشه در مورد دلستر یک کم توضیح بدم بعد!)حتی وقتی شاهد نماهنگ اول فیلم بودیم همچنان به خودمون می گفتیم حالا کم کم جالب میشه..... اما وقتی فیلم شروع شد و همچنان در حد زیر ۱۰ سال بود کم کم به خودمون اومدیم که ای دل غافل! ۴۵۰ تومن پرید! در همین اثنا بود که الکس و دوما و میرزا چل شده و دست به اعمال وقیحی همچون دست زدن و پا کوبیدن کردند!!  کم کم کار به جایی رسید که الکس و میرزا به ناگاه و به صورت هیستریک شروع به دست زدن می کردند! البته من چون خیلی انسان(؟!!) شخیص و محترمی هستم و البته اول صف نشسته بودم(!) صاف و شق و رق نشستم و تا آخر فیلم رو با دقت تماشا کردم!!  

وقتی با دستانی دراز و گردنی کج از سینما بیرون اومدیم شروع کردیم به تفحص که آخه چراااااااااا!!چرا! چراااااا!!!
آخه ما که دیدیم بلیطا رو دست شورا صنفی مونده.... آخه چرا!! ما که دیدیم کارگردانش مرضیه برومنده که زیزی گولو رو ساخته... آخه چرا؟!! ما که دیدیم ۲۰ نفر بیشتر تو سینما نیستند.... آخه چراااااااااااا!!  آخه ما که دیدیم با اینکه ما می خوایم بریم سینما هنوز کنسل نشده(پس حتما آش دهن سوزی نیست!)  پس چراااااا (میرزا داره واسه من و خودش آب قند درست می کنه!!)

راستی الکس و دوما الان سر کلاس C مشغول فراگیری علم و دانش با اعمال شاقه(صدای خانم آقایی!) می باشند!( می باشند و کوفت!!)

و اما میریم سر موضوع دلستر! من و میرزا بعد از کلی تحقیق و بررسی به خواص دلستر پی برده و تصمیم گرفتیم روزی یکیشو با هم بخوریم! که همینم واسه خودش فیلمیه! دوتا نی می گیریم و اول کلی نشونه گذاری می کنیم که با هم اشتباه نشه و مثلا بهداشت رو رعایت کنیم! اما هنوز به نصفه نرسیده نی ها قاطی میشن!! ما هم برای اینکه نی ها حروم نشده باشن با دوتاش می خوریم!( این روش یه خاصیت دیگه هم داره و اون اینه که بازده کار میره بالا!!)

الکس و دوما به شدت از دلستر متنفرند! الکس واسه ی انواع و اقسام دلسترا با طمع های گوناگون اسم گذاشته که با کمی تلخیص توسط من و میرزا به صورت زیر در اومده: مثلا به دلستر آناناسی می گیم سگ (با کسر سین!!) مرده ی متعفن!! یا به دلستر توت فرنگی   میگیم سگ مرده! دلستر ساده ای!!(به قول میرزا!) می گیم آب سگ! و .... سرانجام به دلستر لیمویی می گیم سگ در بهشت!!  

خوب الان منو دارن از انجمن علمی ریاضی می اندازن بیرون!( دارم استفاده ی کاملا غیر علمی می کنم!

پس فعلا با اجازه.....

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 12:15 | لینک  | 

سلام!

حتما فکر کردین ذوق وبلاگ نو دارم که این قدر زود اومدم پست دوم رو بنویسم! اما در واقع علتش این نیست. من رفتم وبلاگمو ثبت کنم که دیدم نوشته باید حد اقل ۵ تا پست داشته باشم و ۱۰ روز هم گذشته باشه! منم که تصمیم داشتم هر چی زودتر وبلاگمو به جهانیان عرضه کنم دست به کار شدم....

خوب حالا بریم سر این ماجرای طالع نحس! موضوع از اونجا شروع شد که ما تصمیم گرفتیم بریم پیست! البته الان دیگه حافظه ی الکن من یاری نمی ده هاااا ولی تا اونجا که یادمه یه دفعه اش الکس نمی تونست بیاد و ما هم که خراب رفاقت و این جور چیزا می باشیم از خود گذشتگی کردیم و نرفتیم. دوبار بعدی به دلایل نا معلوم پیست کنسل شد. البته این که می گم دوبار مال اینه که من فقط دوبارشو یادمه هااا! وگرنه بیشتر این حرفا بود! خلاصه هر جا قرار بود پیست ببرن یا مارو نمی بردن یا به کل کنسل می شد! دفعه ی آخر میرزا و دوماخسته و کوفته از این همه تلاش گفتند ما نمیایم. من و الکس اما ول کن معامله نبودیم که! به هر حال این همه رفته بودیم شال و کلاه خریده بودیم! نباید لا اقل یه بار می رفتیم ازشون استفاده کنیم؟! 
خلاصه... رفاقتو بیخیال شدیم و رفتیم اسم نوشتیم...آخرش چی شد؟ مارو نبردن!! 
ما از قبلش کشفیده بودیم که پای یک عدد طالع نحس وسطه.اما دفعه آخری معلوم شد یا من طالع نحسم یا الکس.... 
گذشت و گذشت.... تا زمستون تموم شد و برفا آب شدن و بهار شد و بلبلا خوندن  و شکوفه ها در اومدن و بعد میوه شدن و(خاله شادونه قصه میگه!) .... ما دوباره هوس اردو رفتن زد به سرمون... دیدیم دانشکده ی اینجانب داره می بره بی بی سیدان... ذوق زده شدیم و همه ی اتفاقات دیرین یادمون رفت و پریدیم بلیط گرفتیم و  خوشحال و خندون که بلاخره می خوایم بریم اردو! اولین اردوی دانشجویی.... ..... .... (خودم می دونم دارم الکی کشش می دم! داد نزن!) جونم براتون بگه، یه روز قبلش کنسل شد!!! حالا ما چند تا هدف داریم... اول اینکه بریم پولامونو از حولقوم اینا بکشیم بیرون! دوم اینکه این طالع نحس رو پیدا کنیم و حسابشو برسیم!! دوتا راه داره... یا دنبال
۶۶۶ بگردیم!! یا دونه دونه بریم اردو بینیم کدومش کنسل میشه! البته ما تصمیم گرفتیم به خاطر اون جوونای معصوم که می خوان برن اردو هم شده دیگه اردو نریم و نون کسیو آجر نکنیم!

 

 

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 15:34 | لینک  | 

 

سلام

از اونجایی که وبلاگ قبلی ما مامی کت با استقبال بی نظیری روبرو شد تصمیم گرفتیم یه شعبه ی جدید هم توی بلاگفا بزنیم! (کی شه ما از رو بریم؟!!)

طبق معمول امروز هم همه ی بار تایپ و نمک افشانی رو اینجانب مامی کت اسبق به دوش می کشم!! البته متاسفانه!!

چون ما خیلی عاشق معرفی کردن و ذکر خصوصیات خودمون می باشیم بحث رو از معرفی خودمون شروع می کنیم. همان گونه که ملاحظه میشود برای تنوع اسمامون رو عوض کردیم!!

1. ميرزا كوچك خان: (مامان بچه هاي اسبق) باسواد، و جز لاينفك سالن مطالعه  كه متاسفانه مدتيست به بلاي خانمان سوز اعتياد دچار شده است! شايان ذكر ميباشد( حتي اينجا هم ميباشد غلط ميباشد!) كه وي از كودكي شخصيت ميرزا كوچك خان جنگلي را به عنوان الگو ((hero براي خود برگزيده است!

2. الکس: (زیبیک اسبق) جرثومه ای با موهای آناناسی، بینی گرد!!!، یک معتبر شده با استاتیک ۱۳ از ۱۵ با مقادیر زیادی افاذات خارجی!! (مگه دستش به من نرسه!!!)البته این بشر دارای خصوصیات پسندیده ای نیز هست که بنده فعلا  در اين مورد حضور ذهن ندارم!!!

3. ساندر: (مامی کت اسبق) يك جرثومه ي هميشه در صحنه، بيدار و هشيار! استاتيك دان قهار، نقشه كش ماهر، باذوق، هنرمند.................................................................. (لازمه دوباره بگم کی داره اینا رو تایپ می کنه؟!)

4. دوما: (هماي غير سعادت اسبق) جرثومه ي تقلب به صورت شبكه اي با به كار گيري انواع و اقسام متد ها. وي همواره سر كلاس، اين ور اون ور، اينجا و اونجا مشغول اس ام اس زدن و البته به صورت زير پوستي است! وي مدتيست دست و دلباز شده و ما را مهمان مي كند!

اكنون به جاست كه شخصيت شخيص ديگري را كه در همه ي احوال ياريگر و در مسير هاي پرپيچ و خم راهنماي ماست معرفي كنيم! وي كسي نيست جز رياضيدان و هندسه دان معروف........: حمار!!!  وي در سنگلاخها و كوره راهها همواره راهنماي ما بوده و جلوي ما گاه جست و خيز كنان و گاه يورتمه مي رود!
و در آخر  به يكي از جملات الكس در وصف وي اكتفا مي كنيم:
                                      قال الكس (غ)!! : حمار خر است!!

خوب فكر كنم براي شروع همين قدر كافي باشه...

چاكريم. باي!

 

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 20:26 | لینک  |