ما به جهانی شدن می اندیشیم!!
سلام!![]()
امروز در راستای همین revolution ذکر شده، ساندر به خودش استراحت میده و اینجانب یعنی میرزا مطلب مینویسه(استراحت ساندر=درگیری وحشتناک با ساندویچی که قرار بود فلافل باشه اما یهو کوکتل شد و از سر و تهش گوجه و خیارشور ساتع میشه!!!)
بازم در همان راستای فوق الذکر،تصمیم به اجرای یه سری تغییرات گرفته شده که بعضیشو رسما اعلام و بعضیشو اعلام نکرده اعمال میکنیم! (ساندر: امیدوارم همه ی خوانندگان عزیز متوجه جناس واقع در اعلام و اعمال و استعداد ما در زمینه ی ادبیات شده باشند!)
این تصمیمات از قرار زیر میباشد (لعنت خدا بر هر گونه میباشد!!: قال ساندر خلاص شده از ساندویچ تقلبی!!):
۱-اینجا برای میرزا سوال پیش اومد که واقعا چه تغییراتی قراره داده بشه...ساندر در برابر این پرسش سکوت اختیار کرده و هاج و واج میرزا را (با اجازه ی شبت
) نگریست!!!
۲-در اینجا میرزا و ساندر به شدت به فکر فرو رفتند!!!!
۳-جرقه ای در ذهن ساندر پدیدار گشت!!(در ذهن میرزا کماکان خبری از هیچ گونه جرقه و کورسوی امید و ... نیست!)
۴-اما تا اومد به میرزا بگه خاموش شد!
۵-ساندر از پیلوت استفاده کرد!!
۶-اما جرقه تو ذهن میرزا روشن شد!!! (سر به سر راه داره!!)
(بیمزه تر از ما خودمونیم!!!!)
۷-یکی از تغییراتی که قراره اعمال بشه اینه که ما دیگه به شدت قبل،بصورت رمزی و کنایه گونه مطلب نمی نویسیم.یعنی یه حداقلی از توضیح ارائه میدیم تا مخاطبین پرشمارمون!! بفهمن دارن به چی میخندن!!!![]()
در راستای اعمال این تغییرات یه توضیحی درباره ی شخصیت پر ابهام حمار میدیم: حمار یه شخصیت کاملا تخیلی و زاییده ی فکر ساندر و دوماست که ابتدا مبهم و سپس روز به روز بزرگ شد و به شکل کنونی در اومد! تا جایی که به صورت یک موجود کاملا واقعی(به همون واقعی که مثلا!!! الکس
هست!!!!! ) در اومد و بعدها از روی حمار ما دانکی توی کارتون پوه pooh ساخته شد! اینم عکسش:

حالا یه توضیح مختصر در مورد شبت! از اونجا که شبت یه شخصیت بسی بسیار مرموز میباشد ما فقط به یه توضیح مختصر بسنده می کنیم: شبت (با کسر شین و باء !!) از خانواده ی سبزیجات است که بعضیا اشتباها آن را شیوید!! تلفظ می کنند! حالا که خیلی اصرار دارید، نام اصلی این شخصیت Qmars میباشد!!
سلام
....
امروز تصميم دارم خاطراتمونو از سفر به آلمان!! براتون بگم...![]()
يه روز صبح از بس كه همه جا بحث فوتبال و جام جهاني داغ بود دوما گفت الا و بلا ما هم بايد بريم جام جهاني بازيا رو از اونجا نگاه كنيم!
ميرزا هم كاملا موافق بود و به صورت زير پوستي جو رو متشنج مي كرد... من و الكس علاقه ي زيادي به فوتبال نداريم. الكس مي گفت حالا كه مي خواين جايي برين بياين بريم جزاير قناري!
![]()
بيخودي بريم جزاير قناري آفتاب بخوريم كه چي! حمار هم كه با كليه ي نظرات موافق بود و همه اش جست و خيز مي كرد كه بريم بريم! من حوصله ام سر رفت از بس فقط تو كوره راههاي دانشگاه راهنماي شما بودم!
در همين احوال بوديم كه شبت
سر رسيد و گفت خوب راي گيري كنيد!!مسلما ميرزا و دوما در راي گيري پيروز شدند و ما هم ديگه ديديم انتخابات عادلانه ست و هيچ دست اجنبي هم تو كار نبوده و مجبور شديم كوتاه بيايم. حمار كه هنوز ذوقش فروكش نكرده بود پريد رفت سه تا سطل رنگ سفيد و قرمز و سبز و قلمو خريد و هممونو رنگ كرد.
دوباره شبت
به عنوان عقل كل به ميدان اومد و پرسيد حالا چه جوري مي خوايم بريم؟ حمار نقشه اشو در آورد و شروع كرد به محاسبه كه كدوم خط به آلمان نزديك تره. من در حالي كه با تاسف به حمار نگاه مي كردم و جمله ي معروف حمار خر استِ الكس رو بر زبان مي راندم گفتم چه طوره با اون جت دو موتوره امون كه خيلي وقته داره خاك مي خوره بريم!![]()
الكس به عنوان خلبان رفت كه جت رو بياره. حمار هم با سه تا سطل و قلموش راه افتاد كه يه دستي به سر و روي جت بكشه. ميرزا هم مشغول تهيه ي بوق گاوي با پوستر هاي يوونتوس شد! ![]()
![]()
طرفاي ظهر بود كه همه مون حاضر و آماده توي جت نشسته بوديم و آماده ي رفتن. الكس جت رو روشن كرد و با وجود همه ي كارشكني هاي طالع نحس ما از زمين بلند شديم! هي رفتيم رفتيم رفتيم! از تو ابرا گذشتيم!
باز هي رفتيم رفتيم تا دم دماي غروب رسيديم آلمان! كه جا داره همينجا از زحمات خلبان الكس و كمك خلبان حمار كمال تشكر رو به جا بيارم! گفتند فردا بازي ايران و مكزيكه... ما كه سفر طولاني اي رو پشت سر گذاشته بوديم تصميم گرفتيم استراحتي بكنيم و يه غذايي بخوريم! چون از مدتها پيشش معده ي من و الكس ارور داده بود و دوما هم مشغول جوويدن صندليهاي جت شده بود! ...
فرداش هرجوري بود 5 تا بليط تهيه كرديم و وارد ورزشگاه شديم. جو ورزشگاه حسابي ما رو تحت تاثير قرار داده بود.... حمار به شدت سرو صدا راه انداخته بود و جست و خيز مي كرد. بوقهاي ميرزا هم واقعا هيجان آور و غوغافكن(!) بودند!![]()
من 5 دقيقه ي اول بازي رو با شور و هيجان دنبال كردم تا كم كم بدو بدوي بازيكنا باعث شد به خواب عميقي برم....(واقعا تعجب آوره! من و خواب؟![]()
) تا اينكه دروازه ي ايران باز شد و گل اول رو خورديم. اه خوب پيش مياد !هيچ اشكالي نداره بازي ادامه داره.... گل!!! گل!! ايران گل تساوي رو زد!
سم حمار به شدت خورد تو چشمم بسكه بالا و پايين پريد... الكس و ميرزا به شدت ابراز شعف و شادماني مي كردند. البته الكس براي گل مكزيك هم همينقدر شعف و شادماني كرده بود!!
.... كم كم داشتيم به برد اميدوار ميشديم
... كه رحمان رضايي و اون دروازه بانه(ميرزاپور؟!!
) با همكاري بي سابقه اي گل سوم بازي رو هم تدارك ديدند و ما كيفور شديم! الكس همچنان به پايكوبي مشغول بود!
چند دقيقه بعد در حالي كه همه از جمله بازيكناي ايران و تماشاچيا به شدت روحيه ي خودشونو باخته بودند (جز الكس!!) گل سوم رو هم خورديم! من اين ميون واقعا محو تماشاي بازیکنان گرام شده بودم كه هر وقت توپ ميومد طرفشون مي گفتن : اِه! توپ!!! خلاصه بازي تموم شد و ما در حالي كه شاهد بازي جوانمردانه اي از دلاوران و نام آوران ايراني بوديم با لبها و دستاي آويزون سوار جتمون شديم و برگشتيم خونه كه واسه بقيه ي امتحانامون بخونيم!
توی راه هم سعی کردیم صداشو در نیاریم ما کجایی هستیم!! حالا مونديم با اين حمار چيكار كنيم كه پول سه تا سطل رنگ و قلموشو مي خواد از حولقوم ما بكشه بيرون! در ضمن یه نکته ی دیگه:
در پي باخت ناجوانمردانه ايران به کشور نامرد مکزيک، ذرت مکزيکي به ذرت گل محمدي تغيير نام يافت!!![]()
![]()
این روزنامهه هم امروز در همین راستا رسیدستی به دستم!