تبليغاتX
سه تفنگدار و میرزا کوچک خان جنگلی

                                    

    خوب...همون طور که گفته بودم امروز تولد دوما بود. اینجانب قرار بود ساعت ۵ خونه ی دوما اینا باشم. ولی ساعت ۵ من هنوز توی خونه بودم !! ساعت حدود ۶.۳۰ من و حمار با عجله رسیدیم خونه ی دوما اینا. حمار خیلی اصرار کرد که بیاد تو. ولی چون خونه ی دوما اینا جاده ی مالرو نداشت مجبور شدیم حمار رو دم در پارک کنیم! 
    تولد هم حسابی خوش گذشت. حسابی خندیدیم. (چه کار خاصی!) افراد موجود در تولد هم میرزا( مگه میشه میرزا نباشه؟) الکس، ژیلا خواهر الکس، مامان دوما+ داداش کوچیکه ی دوما( که به شدت خودشو تو اتاق حبس کرده بود!!و ما یه نظر بیشتر چشممون به جمال ایشون روشن نشد . ) من و البته خود دوما بودند! 
    البته یه سری از مهمونا نیومده بودند! از جمله شبت و آقا بهروز! من موندم چطور آقا بهروز حاضر شده دعوت دوما رو رد کنه. 
    من بیشتر از همه دلم برای داداش و مامان دوما سوخت که مجبور بودند صداها و جیغ و ویغ ما رو تحمل کنند. بعد هم برای ژیلا که مجبور بود خاطرات ما از دانشگاه رو بشنوه و بهشون بخنده!!!
    ما یه سری تصمیمات اساسی هم برای سال جدید گرفتیم که زیاد بی شباهت به تصمیم کبری نبود. مفاد اصلی همش هم این بود که سربراه بشیم!(چه تلاش بی فایده ای!) البته خودمونم مطمئن نبودیم حاضریم بهشون عمل کنیم یا نه! خلاصه که فکر نکنم ما این ترم هم متحول بشیم!
    راستی این عکسه شما رو یاد چی میندازه؟


     

حالا که اینو گذاشتم یکی دوتا دیگه هم می ذارم! (به مناسبت پدر شدن بهروز و نسرین(مادر شدن!) عکس بچه میذارم!! خوبه؟)

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 1:5 | لینک  |