خوب...همون طور که گفته بودم امروز تولد دوما بود.
اینجانب قرار بود ساعت ۵ خونه ی دوما اینا باشم. ولی ساعت ۵ من هنوز توی خونه بودم !!
ساعت حدود ۶.۳۰ من و حمار با عجله رسیدیم خونه ی دوما اینا. حمار خیلی اصرار کرد که بیاد تو. ولی چون خونه ی دوما اینا جاده ی مالرو نداشت مجبور شدیم حمار رو دم در پارک کنیم! ![]()
تولد هم حسابی خوش گذشت. حسابی خندیدیم. (چه کار خاصی
!) افراد موجود در تولد هم میرزا( مگه میشه میرزا نباشه؟
) الکس
، ژیلا خواهر الکس، مامان دوما+ داداش کوچیکه ی دوما( که به شدت خودشو تو اتاق حبس کرده بود!!
و ما یه نظر بیشتر چشممون به جمال ایشون روشن نشد . ) من
و البته خود دوما
بودند!
البته یه سری از مهمونا نیومده بودند! از جمله شبت
و آقا بهروز!
من موندم چطور آقا بهروز حاضر شده دعوت دوما رو رد کنه.
من بیشتر از همه دلم برای داداش و مامان دوما سوخت که مجبور بودند صداها و جیغ و ویغ ما رو تحمل کنند. بعد هم برای ژیلا که مجبور بود خاطرات ما از دانشگاه رو بشنوه و بهشون بخنده!!! ![]()
ما یه سری تصمیمات اساسی هم برای سال جدید گرفتیم که زیاد بی شباهت به تصمیم کبری نبود. مفاد اصلی همش هم این بود که سربراه بشیم!(چه تلاش بی فایده ای!
) البته خودمونم مطمئن نبودیم حاضریم بهشون عمل کنیم یا نه! خلاصه که فکر نکنم ما این ترم هم متحول بشیم! ![]()
راستی این عکسه شما رو یاد چی میندازه؟ ![]()
![]()

حالا که اینو گذاشتم یکی دوتا دیگه هم می ذارم! (به مناسبت پدر شدن بهروز و نسرین(مادر شدن!) عکس بچه میذارم!! خوبه؟
)


