با تشکر از میرزا به خاطر فعالیتش! پست امروز بیشتر تو مکانیک دور میزنه! از حالا گفته باشم مجبور نیستین بخونین!!
این چند روزه خیلی اتفاقا افتاده.... اصلا نمی دونم از کجا شروع کنم!
دیروز ما دو تا کوییز داشتیم. اولی ترمودینامیک. من به صورت حسنی به مکتب نمی رفت عمل کرده بودم! یعنی بر خلاف همیشه که این کتاب به این بزرگی رو به نیشم می کشیدم هر جلسه و میاوردم دانشگاه، کتابمو جا گذاشته بودم!(مثل کوییز قبلی!!) بنابراین با سحر نشستیم که با یه کتاب کوییز بدیم.... سحر سوال یک رو از روی من کپی زد و بعد از کوییز متوجه شدیم که من اشکال محاسباتی داشتم!!!! تازه برگه هامونم با هم دادیم! عالی شد! خوب حالا این به درک! تموم ماجراهایی هم که به خاطر یه قلوپ چای اتفاق افتاد هم ترجیحا برای حفظ آبرو به درک!!
بعد کوییز مقاومت که به گلابی صنایع گفته بود زکی!
، من و سحر که تازگی مچ match...you knowشدیم رفتیم شب شعر منابع!!! به قول منصوره پدر بزرگ من دوشنبه میان ترم ترمو داره!!!
خوب... راستش من تا حالا شب شعر دانشجویی شرکت نکرده بودم. دیگه هم همچین کاری نمی کنم!!!!!! ![]()
![]()
دیروز دقیقا سر امتحان مقاومت یه تبخال زد بهم!!! تازه اون قبلی خوب شده بودا! فکر کنم دچار بیماری توهم شدم!!!
من جمعه میان ترم سی!! دارم! و شایان ذکره که هیــــــــــــــــــچــــــــی نوفهمم!! یکشنبه هم دینامیک دارم که............... چی بگم والله!! هیچ صحبتی در این زمینه نمی تونم داشته باشم!! من می دونم میفتم!! ....اما نه... حذفش می کنم!! ![]()
امروز با مرجان و فاطمه حرف می زدیم من گفتم من نمی دونم این دینامیک رو دیگه کجای دلم بذارم! فاطمه گفت من چون دیدم تو دلم دیگه جا نداره گذاشتمش بیرون دلم!! ![]()
حالا این دقیقا وصف الحال منه!
خوب برم دیگه....
برگردیم به داستان قبلی.با چیزایی که ساناز تو پست قبلی نوشت به این نتیجه رسیدم که اوووووووه چقدر حرف هست واسه گفتن...یادش به خیر.
زیبا تصمیم گرفته بود تو دانشگاه فعالیت فوق برنامه داشته باشه و البته که این خیلی خوبه.اینو جدی میگم.اگه این فعالیتهای فوق برنامه رو بذارین کنار،دانشگاه،دبیرستانیه که حتی یه جاهایی از نرمالهای همون دبیرستان هم پایینتر قرار میگیره.از اونجایی که زیبا کلش بو قورمه سبزی نمیده و سیاسی نیست،صنفی بهترین گزینه به شمار میرفت.
شب قبل از انتخابات: تو اتاقمون(اتاق من و هما مشترک بود و هست)نشسته بودم که یهو دیدم پوستر یووه از دیوار بالای تختم کنده شد و افتاد پشت تخت.رفتم برش داشتم و دیدم چسباش دیگه کاملا پوسیده شدن.گذاشتمش روی میز.
صبح انتخابات(ساعت ۶:۳۰):من و هما داشتیم واسه رفتن به دانشگاه آماده میشدیم.هما گفت امروز روز انتخاباته ها.یه فکری بکنیم واسه تبلیغ! گفتم تو دانشگاه یه کاریش میکنیم.چون به هر حال تبلیغ برای انتخابات صنفی در رده فعالیتهای طنز و سرگرمی جا میگیرن! و واضح بود که تو دانشگاه،که دو عدد خُل و چِل دیگه با ذهنهای خلاقشون بهمون اضافه میشدن،نتیجه بهتری به دست میومد!! یه دفه چشمم افتاد به پوستره.لولَش کردم و با هما از خونه زدیم بیرون.
صبح انتخابات(ساعت ۷:۴۵):دودورودورودو زیبا! دودورودورودو زیبا! پوستر عزیزم یه گوشش پاره شد اما وظیفش رو به خوبی انجام داد! عجیب صدا رو بلند میکرد!! ![]()
بدون هماهنگی قبلی یه گروه سرود تشکیل دادیم.ساناز وسط،من اینور،هما اونور...جلوی زیبا وایسادیم و به ریتم آهنگ جیمبو! و به شیوه اون سه تا موجود سیاه زشت! که گردنهاشون رو بالا پایین میبردن و داد میزدن جیمبو خوندیم: زینبااااق...زینبااااق...زینبااااااااااااااااااااااااااااق! و به این شیوه راهی دانشکده صنایع شدیم!
یه قانونی بود که کاندیداها نباید زیاد اون دور و ور می پلکیدن.واسه همین من و هما و ساناز فهمیدیم وظیفه خطیری به گردنمونه! موتور بابای دانشکده!! دو سه متری با میز انتخابات فاصله داشت که سریع به پاتوق ما تبدیل شد! اونجا کمین میکردیم.اگه آدمی که واسه رای دادن میومد رو میشناختیم که هیچ...به سادگی یه رای به آراء زیبا اضافه میشد!!! اما وای به وقتی که یارو رو نمیشناختیم...به صورت زیر پوستی به طرف نزدیک میشدیم و میخِ برگه ای میشدیم که داشت پر میکرد.هما شروع میکرد به اسم زیبا رو آروم آروم وز وز کردن تو گوش طرف! اونم یه نگاهی به اطرافش مینداخت تا تو اون شلوغی منبع صدا رو کشف کنه! در این حالت من و هما به این شکل در میومدیم: [سوت]!! تا دوباره یارو برمیگشت رو برگش،باز اون وز وزه شروع میشد! الان که فکر میکنم میبینم دو حالت بیشتر نداشته! اون طرف یا از این وز وز اعصاب خرد کن به ستوه میومد،یا اینکه فکر میکرد یه هاتفی،فرشته ای چیزی از غیب براش پیغام اورده.نتیجه اما یکی بود! طرف اسم زیبا رو مینوشت!!! ![]()
اما این وسط یه استثنا بود! هر چی تو گوش آقاهه اسم زیبا رو میگفتیم،اون کار خودش رو میکرد و اسم زیبا رو نمینوشت مرتیکه نفهم!!! فقط یه اسم دیگه مونده بود و ما خطر رو احساس کردیم.هما تصمیم گرفت باهاش گفتگوی تمدنها بکنه!! ![]()
-ببخشین! ![]()
-بله؟
-به زیبا قضاوی رای بدین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ![]()
میدونین...راستش منم اگه میدیدم یه بچه فنچ زل زده تو چشام و با معصومیت تمام! میگه به زیبا قضاوی رای بدین اینکارو میکردم!!!
.
زیبا قضاوی وارد صنفی شد!! و ما خوشحال شدیم!! و جشن گرفتیم!! و زیبا ما را مهمان کرد!! و خیلی خوش گذشت!! و...و... صنفی و زیبا ما را به تماشای مربای شیرین بردند!! ![]()
...خداییش الان که دقت میکنم میبینم همون بهتر که این فعالیتهای فوق برنامه رو هم از دانشگاهها بگیریم تا دانشگاه یه دبیرستانِ تموم عیار بشه تا دست کم ببرنمون کلاه قرمزی و سروناز!!!!
من هر کاری کردم نتونستم صبر کنم تا میرزا امتحانشو بده و بیاد آپ کنه!!
انگار هم نه انگار که خودم فردا دو تا امتحانک دارم!!![]()
اول خواستم از میرزا به خاطر یادآوری همه ی اون خاطرات شیرین تشکر کنم. درسته که میرزا فقط به بعضیاش اشاره کرد اما همین جرقه!ی کوچولو باعث شد همه ی اون خاطرات شیرین و بعضا کمی تلخ از مغزم فوران کنه بیرون!(نثر میرزا رو منم تاثیر گذاشت!
)
بعد اینو بگم که من هنوزم دلم برای سگ در بهشت
خوردن با میرزا و خندیدن به قیافه ی چلیده تو هم الکس
وقتی برای اولین بار سگ در بهشت
خورد و کتک کاری های الکس و دوما تو سالن مطالعه ی ریاضی و قسمتی!
از مجتمع کلاسها( حیف که حافظه موبایل میرزا اون لحظه پر بود و تا اومد خالیش کنه دوما و الکس خِر همدیگه رو ول کرده بودن!!) و عکسی که از اون بالای برق از الکس گرفته شد!!
و صحبت کردن من و دوما راجع به حمار(یه بار در این حین الکس پرسید شما واقعا حمار رو می بینین؟!!!!
) و ناپدید شدن دوما در ده شلمرود
و خُشم میرزا و سلف آزاد و حرص دادن آقا محمود
(که حالا چون فهمیده ما تو مکانیک هم به وفور یافت میشیم به عمران یا یه همچین جایی متواری شده!!
)..... تنگه.
حالا می خوام به عنوان مثال راجع به سلف آزاد براتون بنویسم...
ترم اول ما اصولا می رفتیم سلف. خیلی کم هم پیش میومد که با هم باشیم. این دوران دوران شکل گیری سه تفنگدار نام گذاری شده. البته الان دیگه حافظه ی الکن من یاری نمی ده که چی شد که ما تصمیم گرفتیم سلف آزادی بشیم! ولی به طور حتم کره ی سلف آزاد در این رابطه نقش مهمی رو ایفا کرده می باشد!! ![]()
![]()
دوران سلف آزاد روی را به دو قسمت می توان تقسیم کرد: قبل از رژیم و بعد از رژیم!!![]()
قبل از رژیم به دورانی اطلاق می شود که الکس کره های سلف را با اشتیاق می خورد و کف بشقاب های ما خالی خالی میشد..... ![]()
بعد از رژیم که دورانی سخت به شمار میامد در پی تحول من و الکس و تصمیم بر جلوگیری از ترکیدن !!
به وجود آمد. در این دوران ما ۴ تایی دو پرس غذا و دو عدد بشقاب اضافه می گرفتیم. این دوران یکی از زمانهایی به شمار میامد که زندگی ارزش خندیدن را از دست میداد!!!
و صد البته که ما همچنان می خندیدیم!! تنها نگاه های الکس به کره اندکی سوزناک به نظر میرسید....!! ![]()
در این دوران می توان به گربه های سلف نیز اشاره ای داشت که این مطلب بالطبع نسبت عمیقی با الکس داشت!
چه بسا هنگام خروج که با میو میوی گربه ای الکس به سقف سلف آزاد آویزان شده و بیرون نمیومد! بیچاره گارسونه! از یه طرف الکس داد میزد بکشش! لهش کن!! پرتش کن اون طرف و از یه طرف من که می گفتم دست روش بلند کنی خودت می دونیاااا!!![]()
خوب! این از حرفای من... بقیه شو میرزا با لحن جالبناکش براتون می نویسه.... ![]()
راستی میرزا غصه نخور که قوه ی تخیل نداری! قوه ی تخیل من هم بیشتر از آفرینش حمار و شبت
نیست!!!
شکر خدا این قدر ماجرا های جالب برامون پیش اومده و میاد که تو می تونی یه داستان بلند راجع بهش بنویسی! ![]()
در ضمن! من نگرانم ما خودمونو چشم!! بزنیم بسکه به خودمون افتخار کردیم!! ![]()
![]()
در ضمن! ای دوما! تو از بس فعالیتی اینجا نداری نقشت داره از حمار و شبت هم کمرنگ تر میشه!!
زود باش یه فکری بکن!!
نویسنده این پست: حوری ملقب به میرزا کوچیک خان!![]()
صفری که بودم،خیلی صفری بودم! سر ساعت میرفتم کلاس و بعد از تموم شدن کلاسها زود برمیگشتم خونه.چیززیادی از اون دوران یادم نمونده.خیلی درس میخوندم.ترم ۲،فیزیک ۲ رو حذف کردم و احتمال گرفتم به جاش.دیگه کاملا به دانشکده چسبیده بودم.چیز زیادی از تالار و زیر تالار بودن و علافی هم نفهمیدم.
وقتی هما قبول شد،خیلی جلوش احساس بزرگی میکردم.میخواستم بهش نشون بدم که همه جای دانشگاه رو بلدم و کلی تجربه دارم.اینجا بود که عملا شکست خوردم چون از سال اول هیچی یاد نگرفته بودم.حتی درست یادم نبود چطور ثبت نام میکردیم!! یادم نبود چی رو از مرکز فروش میخریدیم و چی رو از جهاد!! یادم نبود پنجشنبه،جمعه هایی که امتحان هست سرویسها میان یا نه!! ![]()
خودم هم نفهمیدم چی شد که رابطه ما ۴ تا اینقدر قوی شکل گرفت ولی از یه چیز مطمئنم و اون اینکه از اول به هیچ عنوان اینطوری نبود.من جلوی ساناز و زیبا به شدت رودرواسی داشتم و احساس میکردم اونا هم با بودن من زیاد راحت نیستن.ولی گذشت و کار به جایی رسید که ما دیگه چیزی برا قایم کردن از همدیگه نداشتیم.همه جا با هم بودیم...و من این وسط،دنبال دوران صفری بودنم میگشتم و با سه تا سال اولی،سال اول خودم رو تجربه میکردم.سه تا بچه شیطون و شاد و شنگول و از دو جهان آزاد! همه چیز خنده دار بود از نظر اینا.در واقع بهونه خندیدن همیشه خودش جور میشد.چیزی که برام جالب بود شادی ساده و پاکشون بود.خنده ها همه از ته دل و بی غرض...من اما این وسط هنوز درس میخوندم ودر نتیجه پای این سه تا هم به سالن مطالعه ریاضی باز شد.به سرعت اونجا با بچه های دو سه سال بالاتر هم ارتباط برقرار کردن.اونام خوب میدونستن تا وقتی میشه تو سالن مطالعه درس خوند که خبری از این سه تا کله پوک! نباشه!! اما بهشون عادت کرده بودن و دوستشون داشتن.بعضی وقتا از سر کلاسهای تالار برمیگشتن و از اونجایی که فقط احتمال میدادن من تو سالن مطالعه باشم،از اون پایین پله ها اسممو داد میزدن(هما البته تبحر زیادی در این زمینه داشت).یکی از دوستام که ۸۱ی بود میگفت بعضی وقتا فکر میکنم زندگی واسه اینا یه جوکه که فقط بعضی جاهاش ارزش خندیدن نداره! و امتحان ریاضی ۱ جایی بود که دیگه ارزش خندیدن نداشت! یادم نمیره تو راه برگشت به خونه بودیم از دانشگاه و فردای اونروز بچه ها میان ترم ریاضی۱ داشتن.هما و زیبا تو سرویس اونقدر نگران شده بودن که باور کردنی نبود.هما که حتی چند قطره ای هم اشک ریخت! قیافم باید تو اون لحظه دیدنی شده باشه!! پس اینام میتونن نگران باشن! همونجا قول دادن اگه ریاضی پاس شد،متحول بشن!!! در و پنجره های سرویس شاهدن که هما و زیبا قول دادن!!! دیگه چیزی که یادم میاد اینه که هر بار زندگی ارزشش برا خندیدن رو از دست میداد،هما و زیبا و ساناز قول میدادن که این بار دیگه متحول میشن!! ![]()
تو این مدت انقدر ماجراهای عجیب غریب و جالب اتفاق افتاده که نمیدونم کدومش رو تعریف کنم.وقایع تو ذهنم نظم نمیگیرن.یه مشکلی هم هست و اون اینکه یه محدودیتهایی دارم واقعا.یعنی یه چیزایی رو نباید بگم.چیزایی که برا خودمونه...فقط برا خودمون.منم حریمش رو نگه میدارم. ![]()
امسال اما همه چیز خود به خود عوض شده.کلاسها فشرده شده و ما کمتر همدیگه رو میبینیم.بعضی وقتا دم تالار که ساناز رو میبینم،انگار صد ساله ندیدمش.میپریم بغل هم! بچه ها بزرگتر شدن و چه حیفه که بزرگ شدن یعنی آروم شدن...یعنی دیگه الکی نخندیدن...یعنی تبدیل شدن زندگی از اون جوک بامزه که بعضی جاهاش ارزش خندیدن نداشت به یه تراژدی که فقط به بعضی جاهاش میشه لبخند زد!
این از مقدمه...تو قسمت بعد تصمیم داریم به یکی از نقاط ماکسیمال فعالیتمون در سال گذشته اشاره کنیم.واقعه ای که بش پرداخته نشد...ماجرایی جذاب،هیجان انگیز و طنز با عنوان:
زیبا به صنفی میرود!!! ![]()

