یادم نیست کامنتِ کی بود.اون غریبه ای که همیشه میاد اینجا نظر میده یا تف کوچولویی در سیاهی یا یکی دیگه...چه فرقی میکنه؟ اما حرف خوبی زده بود.کامنتش سنگین بود ولی واقعیت داشت...*ما چرا مینویسیم وقتی فقط خودمونیم که این وبلاگ رو میخونیم؟* پس گوش کنین:
.
سه نفر بودن.قرار شده بود یه کاری رو با هم انجام بدن.قرار بود زیرِ یه زمین لوله کار بذارن.وظایفشون رو تقسیم کردن.اولی زمین رو میکَند،دومی لوله رو کار میذاشت و نفر سوم روی لوله رو با خاک میپوشوند.هر روز صبح از کله سحر این سه نفرِ قصه ما میومدن سر کار و وظیفشون رو انجام میدادن.اولی میکَند،دومی لوله میذاشت،سومی پر میکرد...هر روز...هر روز و هر روز...
یه روز دومی نیومد...اولی اما زمین رو کَند...عین هر روز...دومی نبود تا لوله کار بذاره...سومی هم روی گودال رو با خاک پر کرد! درست عین هر روز...به همین سادگی!
از اون روز به بعد دیگه دومی نیومد...اولی زمین رو میکَند،سومی روش خاک میریخت...اولی میکَند و سومی پرش میکرد...هر روز و هر روز...بیخیالِ لوله هه!
.
این حالا شده داستان ما.ساناز میخواست این وبلاگ جهانی! بشه.غیر از خودش هیچکدوم از ما وبلاگ نویس نبودیم اما تو هدف ساناز باهاش شریک شدیم.هدف بزرگی بود!! میخواستیم وبلاگمون مرزها رو رد کنه!!
یه کم که گذشت هدفه یادمون رفت.دیگه برامون مهم نبود چند نفر اینجا رو میشناسن،چند نفر میخوننش و چند نفر توش نظر میدن.دیگه اگه آپدیت هم شد واسه دلِ خودمون بود.واقعیت اینه که ما برا خودمون مینویسم.حتی نه واسه ثبت شدن اون خاطراتِ تلخ و شیرینمون.
...تا دنیا دنیاست،یادم نمیره واسه خوردنِ دلستر از یه نی،چطور سَرَم میخورد تو سرِ ساناز!...یادم نمیره اون صبح سردی رو که رفتیم سلف آزاد و نیمرو خوردیم!...یادم نمیره اون روزی رو که از دانشگاه رفتیم خانه اصفهان،پیتزا خوردیم و برگشتیم دانشگاه!...یادم نمیره اون روزهایی که چهارتایی میرفتیم پشت پیشخون آقا محمود و لیوانهامون رو میذاشتیم رو دخلش و میگفتیم: چایی!...اصلا مگه میشه یادم بره چطور هما و زیبا تو چمنهای نزدیک دانشکده ریاضی ورجه وورجه کردن وقتی فهمیدن میان ترم ریاضی ۲ رو از ۷۰ شدن ۴۰؟!!!! مگه میشه یادم بره اونروزی رو که ساناز از برادرش گفت و احساس کردم رو صندلیم تو تریا یخ زدم؟ مگه میشه امتحان استاتیک هما و دستشویی عمران و دکتر کوشا از یادم بره؟! من خندیدنِ درست حسابی رو از این بچه ها یاد گرفتم...برا زنده موندنِ همه ی اینا نیاز به هیچ دفتر و وبلاگ و هیچ نوشته و داستان و قصه ای نیست...اونا همشون اینجان...تو کله هامون...و البته اینجا...تو قلبهامون!
شاید باورش سخت باشه اما واقعیت اینه که مطالب اخیر وبلاگ یه تلنگری به رابطه خواب آلود ما زده و ما رو به هم نزدیکتر کرده.پس ما مینویسیم تا با هم باشیم.بیخیالِ لوله!!!
بی ربط: حالم بده...خیلی زیاد...میرزا دلش واسه جنگلهای شمال پر میکِشه!
