حتما یادتونه که چند روزی بود الکس و میرزا و یه ساناز سبز که هیچ دوست نداره سبز باشه! دچار پوچی شده بودند. و این موضوع اونقدر ادامه یافت که اتفاقی که نباید می افتاد افتاد و منم دچار پوچی شدم! البته به علت پرتی من از اون منحنی نرماله
من زیادم وضعم وخیم نشد! چون خیلی هم خودمو نگران نکردم! اما خوب....بلاخره یه خورده رو منم تاثیر گذاشت!.... این جمله رو هم بشنوین که توی یه فیلم شنیدم و حسابی روم تاثیر گذاشت:
زندگی کوتاه تر از اونه که دو روزشو مثل هم زندگی کنی!
خلاصه... همه ی این افکار باعث شد که دیروز من یه روز خاص باشه! چه بسا امروزم.
دیروز بلاخره مجله ی دانشکده مون آماده ی فروش شد. من و سحر و مرجان و بقیه به صورت نوبتی مشغول فروش شدیم. و شایان ذکره که ۱۰٪ فروشمون رو هم انجام دادیم!
من با چند بار تو انجمن علمی نشستن و پاک کردن دیسکت حاوی چند تا از مقاله ها!!! اسمم جز همکارای مجله چاپ شده بود!!! ![]()
بعدش من و سحر رفتیم انجمن اسلامی و به این صورت پای من به انجمن اسلامی هم باز شد!!! بنابراین از امروز به بعد می تونین به من سلطان!! هم بگید!![]()
و سپس....... دیروز تریبون آزاد و سخنرانی دکتر خاتمی هم بود. و ما از اول تا آخر جلسه حضور داشتیم. خیلی جالب بود. با وجود فضاي خفه اي كه بود واقعا استفاده برديم!(ايول ايهام)
و خیلی اتفاقهای دیگه که باعث شد دیروز و امروز من خیلی خاص باشه و حسابی سرم شلوغ باشه.... طوری که احساس کنم دارم دانشجو میشم... و دارم زندگی رو شروع می کنم!!!
فردا هم كه جشن رياضيه. ![]()
در ضمن! ما كامنتدوني مون رو به توف و بوي اين بلك! واگذار كرديم! تا هي با هم چط كنن! هي از هم تعريف كنن! هي مشاعره كنن. ما هم هي كامنتامون زياد شه!!!!
به قول الکس just kidding!