تبليغاتX
سه تفنگدار و میرزا کوچک خان جنگلی

بي مقدمه!اینا اعترافات يك عدد دوما ميباشند:


۱)من وقتی خیلی بچه بودم هی عاشق میشدم هی فارغ میشدم، هی عاشق میشدم هی فارغ میشدم،هی عاشق میشدم و...خیلی وقتام فارغ نمیشدم!! (البته این معشوقا چهره های مشهور،اعم از وطنی و اجنبی بودن)! به چند نمونه توجه کنین:عابدزاده ی خدابیامرز ،فرشاد پیوس،یورگن کلینزمن،میخائیلف،توماس برولین و ...(این دوتا آخری تو یه برهه بودن یعنی جام جهانی ۹۴!! ولی بقیشون از قبل حضور مستمر داشتن!) ولی مهمترینشون که واقعا عاشقش بودم و اولیشونم هست-یعنی برمیگرده به وقتی که دوما سه ساله بود- کسی نیست جز مارکو فُن با...سن!!(ببخشيد دوستان اما به نظرم عامل فیلتر شدن وبلاگ را كشف نموده و آنرا بدين صورت منهدم نمودم!!!!)(که الان بش میگن وَن باستن ولی واسه من همون فُن باسِ...نه).این جناب مارکو،مدت مدیدی در زندگی من حضور فعال داشت و خب یه جورایی مرد زندگیم بود و سبزی و گوشت و اینا میخرید میاورد خونه!!!!


۲)عمو دومیه من یه زن داره که من تو بچگی خیلی دوسش داشتم و هروقت با مامان بابای عزیز دعوام میشد تهدید میکردم که میرم بچه ی زنعموم میشم و هربارم که خونشون میرفتم شبو اونجا اقامت میگزیدم!!(بیچاره ها چه عذابی میکشیدن آخه من بچگیم خیلی پررو تشریف داشتم و همیشه درخواستهای نامعقولی ازشون داشتم)اما اعتراف از اینجا شروع میشه...این زنعموی من اهل خیاطیو اینا بود منم به خاطر علاقه ای که ذکر شد به این حرفه علاقه مند شدم ولی متاسفانه ابزار این حرفه تو خونه ی ما موجود نبود-انقده كه مامان من به خياطي عشق ميورزيد!!- و خب منم ماخوذ به حيا دیگه!! واسه همین دو سه تاشو از زنعمو میگرفتم بقیشو روم به دیفال بلند میکردم که میشه به یه چرخ نخ فسفری و تعدادی سوزن و تکه پارچه های خوشگل و... اشاره کرد!


۳)افرادی که منو از نزدیک میشناسن میدونن که من چقدر نسبت به بو حساسم و حتی این حساسیت بعضی وقتا چنان رو اعصابشون پياده روي ميكنه که از من متنفر میشن.این اعتراف من جزو مهمترین اتفاقای اون دوران تو خانواده ی ما بود.ماجرا از این قراره که من بشدت به بوی شیر حساس بودم بطوریکه با اینکه دیگه خانوم!! شده بودم(شش سالم شده بود!!!)اما شیر رو از شیشه شیر میخوردم و خودمو خانوادم تمام تلاشمون برای رفع این معضل بود(البته بیشتر خانوادم!!) تا اینکه با اصرار خانواده در ۶سالگی رضایت دادم که شیر رو با نی بخورم(که خود عذابی الیم بود)ولی الان دیگه با اين بو کنار اومدمو بدون ني هم ميتونم شير بخورم كه اين از موفقيتهاي درخشان من محسوب ميشه!البته الآنشم موقع خوردن شير از بو كردنش خودداري ميكنم!!


۴)یادمه وقتی بچه بودم هر وقت یکی از دوستای بابام میومد خونمون یا بابام با دوستاش میرفت بیرون منم مثه اين بچه فضولا همیشه دنبالش میرفتم.از قضا یه بار که یکی از دوستای بابام اومده بود دم خونمون منم با بابا تشريف بردم ببينم آقاهه چيكار داره آيا؟! خلاصه رفتم بینشون وايسادم و ناگهان متوجه شدم که واااي این دوست بابام چه بوی خوبی میده!این اقای محترم چاق بود و شکم گنده ای داشت منم سرمو گذاشتم رو شکمشو دستمو دایره وار رو شکمش حرکت دادمو گفتم:واااااااااااااااااای چه بوم خووووووووووبی میده!!..و اينجا بود كه باباي بينوام كه كلي با دوستش رو درواسي داشت به تته پته افتاد و آقاهم كه تا بناگوشش قرمز شده بود!!


۵)و اینم آخری...همه بچه ها کلی سوال تو ذهنشونه که بدون توجه به خوب یا بد بودن اون سوالا(قشنگیش به همینه)اونارو از والدین گرام میپرسن.تو خونه ی ما هم این یه پروسه ی تکاملی داشت که از حمید شروع شد:اين اخوي بنده يه بار براش اين سوال بسيار حياتي مطرح ميشه كه آيا آقا پليسه مامانو بيشتر دوست داره يا بابا رو!!(خيلي مهمه واقعا!).بابا هم كلي ميخنده و فروتنانه! اعلام ميكنه معلومه كه مامانو!!!!...بزرگترین سوال کودکی حوری يه كم رو به ابتذال ميذاره و این سوال براش پيش مياد که آیا تهرانیا و خارجیام دستشویی شماره ۲ رو انجام میدن یا نه؟...و اما سوال من خب يه مقدار ناموسي بود و در حضور بابا از مامان پرسيدمش و فقط همينقدر بدونين كه برميگشت به تفاوتهاي ظاهري زن و مرد!!!(خب به من چه كه خدا اين چيزا رو برا بچه‌ها توضيح نميده؟!به من چه كه زن و مرد اينهمه با هم فرق دارن؟!به من چه كه اين سواله بي اجازه اومد تو سرم؟!من نازي رو طلاق نمييييييييييدم!!).مامانم سر و ته قضيه رو با يه جواب خنده دار تر از سوال هم آورد ولي منو اون موقع قانع كرد كاملا!!


پ.ن:جا داره از حوری تشکر کنم که به من کمک کرد در پیدا کردن این اعترافات!!! در حین ورق زدن خاطرات کودکیمون ییهو! از اون زیر میرا یه خاطره پر از گرد و خاک پیدا کردیم و تا تمیزش کردیم زدیم زیر خنده!!! این خاطره ی اعتراف گونه بازار مشترک حوری و منه!: دختر عمه و پسر عموي من-زن و شوهرن-اوايل زندگيشون طبقه بالاي خونه ما زندگي ميكردن.اون وقتا من ۴ سالم بودم.يه شب كه فرهاد-پسر عموهه- رفته بود تهران و دختر عمم تنها بود مامانم به من و حوري گفت بريم شب طبقه بالا بخوابيم تا دخترعمم نترسه!!!!-ميدونين كه حضور دو تا فنچ ۴ و ۶ ساله چه تاثير به سزايي در فراري دادن دزدها،اشرار،اجنه،ارواح و جادوگران داره!!!- خلاصه سه تايي كنار هم خوابيده بوديم.دختر عمم طفلكي زود خوابش برد.حوري هم خواهر بزرگيش گل كرد و شروع كرد قصه هانسل و گرتل رو برام تعريف كنه ولي گويا وسطاي قصه ترس برشون ميداره ولي چون خيلي بزرگ بودن روشون نميشده اينو بگن و لذا چاره‌اي نديدن جز ترسوندن من!اين بود كه يهو لحنشون رو عوض كردن و با چشماي از حدقه در اومده تو اون تاريكي-كه همين الآنم مو به تنم سيخ ميكنه!!- فرمودن:"جادووووووگر يهووووووووووووو درووووووو بااااااااااااااااااز كردووووووووووووو....." اين شيوه ناجوانمردانه كار داد و اين من بودم كه از شدت ترس خواستار بازگشت به آغوش مادر شدم!!(حوري اصلا نترسيده بودااااااا!!!).بعد حوري با خونسردي تمام گفت:"خب چيكار كنم كه ترسيدي!!! بايد برگرديم پايين!! ولي بايد قبلش اطلاع بديم كه يه وقت وسط شب دلواپس ما نشه!!!!!" براي همين در حاليكه نيم ساعتي نميشد كه رفته بوديم لالا! دختر عمه بدبخت رو بيدار كرديم و گفتيم: "ما رفتيم!! خدافظ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"


پ.ن. من نمينويسم...نمينويسم...بعد كه مينويسم اينجوري مينويسم!!!

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 22:19 | لینک  |