با این مقدمه ی کوتاه توجه شما رو به اهم اخبار جلب می کنم:
۵-یادم میاد دبستان که بودم به اندازه ی الان خل و چل نبودم و یه خورده بیشتر با انسان ها وجه مشترک داشتم اما تقریبا زیاد دروغ استعمال می کردم حالا ریششش چی بودو نمیدونم. دوم دبستان که بودم یه همکلاسی داشتم یه قدری وحشی بود تقریبا همه هم ازش بدشون می میومد اما کسی زورش بهش نمیرسید. حالا این دوتا جمله ی خبری بالا چه ربطی به هم داره؟ الان میگم. یه روز که من داشتم روی نیمکت راه میرفتم و از این نیمکت می پریدم روی اون نیمکت( شایدم اون یکی نیمکت) افتادم پایین . روی ران پام خورد لبه نیمکت و کبود شد...خب من بسیار درد کشیدم و... وقتی به خونه رسیدم و جای کبود شدگیو دیدم که درست مثله یه بیضی می مونه افکاری پلید به ذهنم در رسید!!!!!
فردا رفتم مدرسه و گفتم فلانی( همون که گفتم وحشیه) پای منو گاز گرفته..... ادامه ی مطلبو به تخیلتون وا میگذارم.....![]()
۴-من بر عکس خیلی از آدما دورانه کودکیه آرومیو پشت سر گذاشتم . هیچ بچه عمه،عمو،خاله ودایی در اصفهان نداشتم، خواهرام هم ۶و۱۲سال ازم بزرگتر بودن.... اینطوری بود که من ناخواسته تنها بودم. تنهایی که اصلا با طبع لطیفم سازگار نبود!!!!! من هم تقریبا همون راهیو پیش گرفتم که ساندر گرفت: شخصیت های خیالی!!!!! البته مال من با مال ساندر کلی فرق داشت چون شخصیت های زندگیه من شخصیت مدون داشتن و معلوم بود هرکدوم چی کار میکنن!!!!! و هم چنین این اشخاص رابطه با من داشتند( زن و بچه ام بودند)
بله!!!!! اینا با من رابطه ی عاطفی داشتند و من همه ی حرفامو به اینا می زدم!!! من کار می کردم و شرکت داشتم تا خرج زندگی در بیارم......فکر کنم دوم یا سوم راهنمایی بودم که داستان با مرگ پدر خانواده ( یعنی خودم) تموم شد ![]()
(توضیح میرزا:این آیکونهای خنده رو من اضافه کردم چون با خوندن این جمله نتونستم جلوی خندم رو بگیرم!!!) این بخش از زندگیم خیلی بهم کمک کرد و در ایجاد خلاقیت من نقش بزرگی داشت شاید همین عامل بود که بعدها به نوشتن داستان مشغول شدم.
۳- زندگی عشقیم هم زیاد در هم بر هم بود. خیلی وقتا اصلا حاضر نیستم حتی بهش فکر کنم ولی می دونم همیشه و در بیشتر مواقع ازش لذت بردم تا وقتی که بود. اولین دوستم تقریبا همون وقتی بود که شخصیت های خیالی از بین رفتن دوستی ای که ۳-۴سال طول کشید و آخرش قضیه کاملا مبهم شد و تلاش مذبوحانه کلیه ریاضی دان ها در رفع ابهام آن بی نتیجه مانده و من هنوز نفهمیدم چی شد؟ چی نشد؟ من کیم؟ اون کی بود؟ که با کی دوست بود؟ کی با کی دوست نبود؟ کی چی کار کرد؟ کی چی کار نکرد؟
و..... اما همیشه و در هر رابطه ایی برام آخرش مهم نبود خود رابطه مهم بود:
آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیاندیشم که همین دوست داشتن زیباست
۲-تقریبا از بچگی عشق ساختمان ساختن بودم!!!! اما دیدم به کلی با الان فرق داشت. البته هرچی بزرگتر شدم دلم بیشتر می خواست معماری بخونم در واقع تناقض از آنجا ناشی شد که من درک درستی از هیچ کدومش نداشتم!!!!! اما این اعتراف نیست اعتراف اینه که توی برگه ی انتخاب رشته فقط ۱۰ تا رشته انتخاب کردم ۳ تا معماری ۷ تا عمران!!!!!
(میرزا اضافه میکند:
) البته بعدها که به حماقت و ریسک خود احاطه پیدا کرده کلی ترسیدم. اما به هر حال حاضر نبودم عمرم صرف چیزی بکنم که بهش علاقه ندارم.
۱-اونایی که با من دوستن می دونن....اخلاقم در عین متغیر بودن ثابته....چیزی که برای خیلی ها جالبه و برای خودم عجیبه، الآن احتمالا نفهمیدید چی گفتم! ولی من آدمیم که همه چیزو ساده میگیرم اما وقتی عصبانی میشم خیلی عصبانی میشم و در موقعیت های مشابه شاید رفتار های دوگانه داشته باشم ولی از اون جهت میگم ثابته که رفتار دوگانه ام مشخصه چیه!!! و تقریبا دوستام میتونن حدس بزنن در اون لحظه چی کار میکنم! البته الآن وضعیت خیلی بهتر شده...بچه که بودم تا کسی بهم می گفت بالای چشت ابرو می باشد قرمز می شدم داد میزدم و رگهای گردنم بیرون میزد
(توضیح میرزا:آیکونی که اون حالت رو توصیف کنه نداشتیم ناچار به جای رگهای گردنت من زبونت رو کشیدم که آوردی بیرون!!!) خیلی تلاش کردم که اون حالت ها از بین بزه و میشه گفت 90% هم موفق بودم...
پ.ن. شرمنده اعترافاتم جالب نبود، شلید دلیلش همونه که در بند ۴ بهش اشاره کردم یعنی تنهایی اما به هر حال سعی کردم واقعیاتیو بگم که کسی نمی دونه!!!
توضیح میرزا: خیلی عالی بود! خیلی هم ممنون! این پایانی بود بر سلسله اعترافات.نظرت راجع به اعترافاتت رو تو کامنتا میگم.بعد از این پست این وبلاگ برمیگرده به روش قبلش.امیدوارم یکی(احتمالا ساندر)یه چیزی بنویسه!!
