سلام!!![]()
مي دونم همتون حسابي دلتون برام تنگ شده بود!
مي دونم چه روزها و شبهايي كه در انتظار خوندن پست جديد من به سر برديد!!![]()
براي همين امروز اومدم تا به همه ي اون دلتنگيا و انتظارها پايان بدم!...(باشه باشه ساكت شدم!
)
خوب....امروز بسكه بيكار بودم(!) اومدم پست هاي قبلي رو خوندم و کلی برا خودم خنديدم كه ناگهان بر آن شدم كه بنويسم!!
اينم از عيد! مثل هميشه به علافي گذشت! لازم به ذكر نيست كه حتي يه هزارم درسايي كه قرار گذاشته بودم بخونمو نخوندم و حالا با يه وجدان سوزناك و ملتهب اینجا نشستم! البته... من ديگه كم كم به مرور زمان پوستم كلفت شده!
ولي خوب... يه كوچولو هنوزم با وجدانم مشكل دارم!
من دوباره با مشكل كمبود جا در دلم مواجه شدم! راستش نمي دونم مقاومت 2 رو كجاي دلم بذارم! جون تو ديگه جا نداره! همه ي بطن ها و دهليزها قبلا پر شده! رو سرم هم كه جاي فارسي با كتابيه! ![]()
نيازمنديها! به يك عدد دهليز چپ اضافه نيازمنديم!(عاجزانه)![]()
پنج شنبه ما امتحان مباني برق داشتيم! من تموم عيد در برابر التماس ها و خواهش هاي وجدانم مقاومت كردم و بخش مغناطيس( كه تصميم گرفته بودم نياد تو امتحان!!) رو نخونده بودم! وقتي رفتم سر جلسه و با يك سوال مغناطيس مواجه شدم حسابي شش(با ضم شين) وجدانم خنك شد و من به صرافت افتادم كه حالا چيكار كنم! هر گونه تلاش براي كپي كردن از روي اطرافيان به شكست منجر شد بنابراين ........![]()
حالا هي بگين دوماي متقلب دوماي متقلب! اگه بدونين من چيكار كردم!! نشستم تا آخر جلسه و كمين كردم كه كي بغل دستيم پا ميشه برگه اشو بده. همين كه اومد بلند شه جستم(با كسر جيم!) و برگه شو برداشتم و برگه خودمو دادم دستش گفتم سوال سه رو برام بنويس!!![]()
البته نزديك بود از ترس سكته كنم! جرات نداشتم برگردم ببينم مراقبه ديده يا نه! ولي خوب! مهم اينه كه ساندر ترسوي بچه مثبت مظلومي كه اين قدر تابلو تقلب مي كرد كه اگه بغل دستيش از رو دستش نگاه مي كرد اينقدر هول ميشد كه مراقبه ميومد بلندش مي كرد ميبرد يه جا ديگه! حالا اينقدر ترقي كرده!!![]()
خوب...همه اش كه راجع به ساندر شد! ولي خوب راستش خيلي وقته كه دو تفنگدارو ميرزا رو نديدم و بنابراين هيچ گزارشي از خرابي ها و خسارت هاي وارد آمده به اطراف ندارم كه بدم! ![]()
ميرزا! نوبت توه كه دست به كار شي! از همين حالا به فكر باش!
اميدوارم وبلاگ دوباره رونق قبلي خودشو به دست بياره!
.......
