تبليغاتX
سه تفنگدار و میرزا کوچک خان جنگلی - وقتی حوری قلم به دست میگیرد!!

نویسنده این پست: حوری ملقب به میرزا کوچیک خان!

 

صفری که بودم،خیلی صفری بودم! سر ساعت میرفتم کلاس و بعد از تموم شدن کلاسها زود برمیگشتم خونه.چیززیادی از اون دوران یادم نمونده.خیلی درس میخوندم.ترم ۲،فیزیک ۲ رو حذف کردم و احتمال گرفتم به جاش.دیگه کاملا به دانشکده چسبیده بودم.چیز زیادی از تالار و زیر تالار بودن و علافی هم نفهمیدم.

وقتی هما قبول شد،خیلی جلوش احساس بزرگی میکردم.میخواستم بهش نشون بدم که همه جای دانشگاه رو بلدم و کلی تجربه دارم.اینجا بود که عملا شکست خوردم چون از سال اول هیچی یاد نگرفته بودم.حتی درست یادم نبود چطور ثبت نام میکردیم!! یادم نبود چی رو از مرکز فروش میخریدیم و چی رو از جهاد!! یادم نبود پنجشنبه،جمعه هایی که امتحان هست سرویسها میان یا نه!!

خودم هم نفهمیدم چی شد که رابطه ما ۴ تا اینقدر قوی شکل گرفت ولی از یه چیز مطمئنم و اون اینکه از اول به هیچ عنوان اینطوری نبود.من جلوی ساناز و زیبا به شدت رودرواسی داشتم و احساس میکردم اونا هم با بودن من زیاد راحت نیستن.ولی گذشت و کار به جایی رسید که ما دیگه چیزی برا قایم کردن از همدیگه نداشتیم.همه جا با هم بودیم...و من این وسط،دنبال دوران صفری بودنم میگشتم و با سه تا سال اولی،سال اول خودم رو تجربه میکردم.سه تا بچه شیطون و شاد و شنگول و از دو جهان آزاد! همه چیز خنده دار بود از نظر اینا.در واقع بهونه خندیدن همیشه خودش جور میشد.چیزی که برام جالب بود شادی ساده و پاکشون بود.خنده ها همه از ته دل و بی غرض...من اما این وسط هنوز درس میخوندم ودر نتیجه  پای این سه تا هم به سالن مطالعه ریاضی باز شد.به سرعت اونجا با بچه های دو سه سال بالاتر هم ارتباط برقرار کردن.اونام خوب میدونستن تا وقتی میشه تو سالن مطالعه درس خوند که خبری از این سه تا کله پوک! نباشه!! اما بهشون عادت کرده بودن و دوستشون داشتن.بعضی وقتا از سر کلاسهای تالار برمیگشتن و از اونجایی که فقط احتمال میدادن من تو سالن مطالعه باشم،از اون پایین پله ها اسممو داد میزدن(هما البته تبحر زیادی در این زمینه داشت).یکی از دوستام که ۸۱ی بود میگفت بعضی وقتا فکر میکنم زندگی واسه اینا یه جوکه که فقط بعضی جاهاش ارزش خندیدن نداره! و امتحان ریاضی ۱ جایی بود که دیگه ارزش خندیدن نداشت! یادم نمیره تو راه برگشت به خونه بودیم از دانشگاه و فردای اونروز بچه ها میان ترم  ریاضی۱ داشتن.هما و زیبا تو سرویس اونقدر نگران شده بودن که باور کردنی نبود.هما که حتی چند قطره ای هم اشک ریخت! قیافم باید تو اون لحظه دیدنی شده  باشه!! پس اینام میتونن نگران باشن! همونجا قول دادن اگه ریاضی پاس شد،متحول بشن!!! در و پنجره های سرویس شاهدن که هما و زیبا قول دادن!!! دیگه چیزی که یادم میاد اینه که هر بار زندگی ارزشش برا خندیدن رو از دست میداد،هما و زیبا و ساناز قول میدادن که این بار دیگه متحول میشن!!

 

تو این مدت انقدر ماجراهای عجیب غریب و جالب اتفاق افتاده که نمیدونم کدومش رو تعریف کنم.وقایع تو ذهنم نظم نمیگیرن.یه مشکلی هم هست و اون اینکه یه محدودیتهایی دارم واقعا.یعنی یه چیزایی رو نباید بگم.چیزایی که برا خودمونه...فقط برا خودمون.منم حریمش رو نگه میدارم.

 

امسال اما همه چیز خود به خود عوض شده.کلاسها فشرده شده و ما کمتر همدیگه رو میبینیم.بعضی وقتا دم تالار که ساناز رو میبینم،انگار صد ساله ندیدمش.میپریم بغل هم! بچه ها بزرگتر شدن و چه حیفه که بزرگ شدن یعنی آروم شدن...یعنی دیگه الکی نخندیدن...یعنی تبدیل شدن زندگی از اون جوک بامزه که بعضی جاهاش ارزش خندیدن نداشت به یه تراژدی که فقط به بعضی جاهاش میشه لبخند زد!

 

این از مقدمه...تو قسمت بعد تصمیم داریم به یکی از نقاط ماکسیمال فعالیتمون در سال گذشته اشاره کنیم.واقعه ای که بش پرداخته نشد...ماجرایی جذاب،هیجان انگیز و طنز با عنوان:

زیبا به صنفی میرود!!!

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 21:48 | لینک  |