من هر کاری کردم نتونستم صبر کنم تا میرزا امتحانشو بده و بیاد آپ کنه!!
انگار هم نه انگار که خودم فردا دو تا امتحانک دارم!!![]()
اول خواستم از میرزا به خاطر یادآوری همه ی اون خاطرات شیرین تشکر کنم. درسته که میرزا فقط به بعضیاش اشاره کرد اما همین جرقه!ی کوچولو باعث شد همه ی اون خاطرات شیرین و بعضا کمی تلخ از مغزم فوران کنه بیرون!(نثر میرزا رو منم تاثیر گذاشت!
)
بعد اینو بگم که من هنوزم دلم برای سگ در بهشت
خوردن با میرزا و خندیدن به قیافه ی چلیده تو هم الکس
وقتی برای اولین بار سگ در بهشت
خورد و کتک کاری های الکس و دوما تو سالن مطالعه ی ریاضی و قسمتی!
از مجتمع کلاسها( حیف که حافظه موبایل میرزا اون لحظه پر بود و تا اومد خالیش کنه دوما و الکس خِر همدیگه رو ول کرده بودن!!) و عکسی که از اون بالای برق از الکس گرفته شد!!
و صحبت کردن من و دوما راجع به حمار(یه بار در این حین الکس پرسید شما واقعا حمار رو می بینین؟!!!!
) و ناپدید شدن دوما در ده شلمرود
و خُشم میرزا و سلف آزاد و حرص دادن آقا محمود
(که حالا چون فهمیده ما تو مکانیک هم به وفور یافت میشیم به عمران یا یه همچین جایی متواری شده!!
)..... تنگه.
حالا می خوام به عنوان مثال راجع به سلف آزاد براتون بنویسم...
ترم اول ما اصولا می رفتیم سلف. خیلی کم هم پیش میومد که با هم باشیم. این دوران دوران شکل گیری سه تفنگدار نام گذاری شده. البته الان دیگه حافظه ی الکن من یاری نمی ده که چی شد که ما تصمیم گرفتیم سلف آزادی بشیم! ولی به طور حتم کره ی سلف آزاد در این رابطه نقش مهمی رو ایفا کرده می باشد!! ![]()
![]()
دوران سلف آزاد روی را به دو قسمت می توان تقسیم کرد: قبل از رژیم و بعد از رژیم!!![]()
قبل از رژیم به دورانی اطلاق می شود که الکس کره های سلف را با اشتیاق می خورد و کف بشقاب های ما خالی خالی میشد..... ![]()
بعد از رژیم که دورانی سخت به شمار میامد در پی تحول من و الکس و تصمیم بر جلوگیری از ترکیدن !!
به وجود آمد. در این دوران ما ۴ تایی دو پرس غذا و دو عدد بشقاب اضافه می گرفتیم. این دوران یکی از زمانهایی به شمار میامد که زندگی ارزش خندیدن را از دست میداد!!!
و صد البته که ما همچنان می خندیدیم!! تنها نگاه های الکس به کره اندکی سوزناک به نظر میرسید....!! ![]()
در این دوران می توان به گربه های سلف نیز اشاره ای داشت که این مطلب بالطبع نسبت عمیقی با الکس داشت!
چه بسا هنگام خروج که با میو میوی گربه ای الکس به سقف سلف آزاد آویزان شده و بیرون نمیومد! بیچاره گارسونه! از یه طرف الکس داد میزد بکشش! لهش کن!! پرتش کن اون طرف و از یه طرف من که می گفتم دست روش بلند کنی خودت می دونیاااا!!![]()
خوب! این از حرفای من... بقیه شو میرزا با لحن جالبناکش براتون می نویسه.... ![]()
راستی میرزا غصه نخور که قوه ی تخیل نداری! قوه ی تخیل من هم بیشتر از آفرینش حمار و شبت
نیست!!!
شکر خدا این قدر ماجرا های جالب برامون پیش اومده و میاد که تو می تونی یه داستان بلند راجع بهش بنویسی! ![]()
در ضمن! من نگرانم ما خودمونو چشم!! بزنیم بسکه به خودمون افتخار کردیم!! ![]()
![]()
در ضمن! ای دوما! تو از بس فعالیتی اینجا نداری نقشت داره از حمار و شبت هم کمرنگ تر میشه!!
زود باش یه فکری بکن!!

