برگردیم به داستان قبلی.با چیزایی که ساناز تو پست قبلی نوشت به این نتیجه رسیدم که اوووووووه چقدر حرف هست واسه گفتن...یادش به خیر.
زیبا تصمیم گرفته بود تو دانشگاه فعالیت فوق برنامه داشته باشه و البته که این خیلی خوبه.اینو جدی میگم.اگه این فعالیتهای فوق برنامه رو بذارین کنار،دانشگاه،دبیرستانیه که حتی یه جاهایی از نرمالهای همون دبیرستان هم پایینتر قرار میگیره.از اونجایی که زیبا کلش بو قورمه سبزی نمیده و سیاسی نیست،صنفی بهترین گزینه به شمار میرفت.
شب قبل از انتخابات: تو اتاقمون(اتاق من و هما مشترک بود و هست)نشسته بودم که یهو دیدم پوستر یووه از دیوار بالای تختم کنده شد و افتاد پشت تخت.رفتم برش داشتم و دیدم چسباش دیگه کاملا پوسیده شدن.گذاشتمش روی میز.
صبح انتخابات(ساعت ۶:۳۰):من و هما داشتیم واسه رفتن به دانشگاه آماده میشدیم.هما گفت امروز روز انتخاباته ها.یه فکری بکنیم واسه تبلیغ! گفتم تو دانشگاه یه کاریش میکنیم.چون به هر حال تبلیغ برای انتخابات صنفی در رده فعالیتهای طنز و سرگرمی جا میگیرن! و واضح بود که تو دانشگاه،که دو عدد خُل و چِل دیگه با ذهنهای خلاقشون بهمون اضافه میشدن،نتیجه بهتری به دست میومد!! یه دفه چشمم افتاد به پوستره.لولَش کردم و با هما از خونه زدیم بیرون.
صبح انتخابات(ساعت ۷:۴۵):دودورودورودو زیبا! دودورودورودو زیبا! پوستر عزیزم یه گوشش پاره شد اما وظیفش رو به خوبی انجام داد! عجیب صدا رو بلند میکرد!! ![]()
بدون هماهنگی قبلی یه گروه سرود تشکیل دادیم.ساناز وسط،من اینور،هما اونور...جلوی زیبا وایسادیم و به ریتم آهنگ جیمبو! و به شیوه اون سه تا موجود سیاه زشت! که گردنهاشون رو بالا پایین میبردن و داد میزدن جیمبو خوندیم: زینبااااق...زینبااااق...زینبااااااااااااااااااااااااااااق! و به این شیوه راهی دانشکده صنایع شدیم!
یه قانونی بود که کاندیداها نباید زیاد اون دور و ور می پلکیدن.واسه همین من و هما و ساناز فهمیدیم وظیفه خطیری به گردنمونه! موتور بابای دانشکده!! دو سه متری با میز انتخابات فاصله داشت که سریع به پاتوق ما تبدیل شد! اونجا کمین میکردیم.اگه آدمی که واسه رای دادن میومد رو میشناختیم که هیچ...به سادگی یه رای به آراء زیبا اضافه میشد!!! اما وای به وقتی که یارو رو نمیشناختیم...به صورت زیر پوستی به طرف نزدیک میشدیم و میخِ برگه ای میشدیم که داشت پر میکرد.هما شروع میکرد به اسم زیبا رو آروم آروم وز وز کردن تو گوش طرف! اونم یه نگاهی به اطرافش مینداخت تا تو اون شلوغی منبع صدا رو کشف کنه! در این حالت من و هما به این شکل در میومدیم: [سوت]!! تا دوباره یارو برمیگشت رو برگش،باز اون وز وزه شروع میشد! الان که فکر میکنم میبینم دو حالت بیشتر نداشته! اون طرف یا از این وز وز اعصاب خرد کن به ستوه میومد،یا اینکه فکر میکرد یه هاتفی،فرشته ای چیزی از غیب براش پیغام اورده.نتیجه اما یکی بود! طرف اسم زیبا رو مینوشت!!! ![]()
اما این وسط یه استثنا بود! هر چی تو گوش آقاهه اسم زیبا رو میگفتیم،اون کار خودش رو میکرد و اسم زیبا رو نمینوشت مرتیکه نفهم!!! فقط یه اسم دیگه مونده بود و ما خطر رو احساس کردیم.هما تصمیم گرفت باهاش گفتگوی تمدنها بکنه!! ![]()
-ببخشین! ![]()
-بله؟
-به زیبا قضاوی رای بدین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ![]()
میدونین...راستش منم اگه میدیدم یه بچه فنچ زل زده تو چشام و با معصومیت تمام! میگه به زیبا قضاوی رای بدین اینکارو میکردم!!!
.
زیبا قضاوی وارد صنفی شد!! و ما خوشحال شدیم!! و جشن گرفتیم!! و زیبا ما را مهمان کرد!! و خیلی خوش گذشت!! و...و... صنفی و زیبا ما را به تماشای مربای شیرین بردند!! ![]()
...خداییش الان که دقت میکنم میبینم همون بهتر که این فعالیتهای فوق برنامه رو هم از دانشگاهها بگیریم تا دانشگاه یه دبیرستانِ تموم عیار بشه تا دست کم ببرنمون کلاه قرمزی و سروناز!!!!
