تبليغاتX
سه تفنگدار و میرزا کوچک خان جنگلی - اشتباهی که به آن عادت کردیم!

حوری،حوری،حوری...اینا رو بزرگ رو یه کاغذ بنویس و بزنش به یخچال! :

*من اگه یه چیزی رو ندونم،نباید راجع بش زر بزنم!

*من اگه یه چیزی رو ندونم ولی یه حس کوفتی میخواست مجبورم کنه که راجع به اون چیزه زر بزنم،باید برم اون چیزو بدونم!

*من اگه نتونم حرف مخالفم رو تحمل کنم یعنی از مهمترین اصل مباحثه بی بهرم!

*من اگه سر و ته یه بحث رو با یکی از عناصر فحش،گریه و یا جمله مبارکه "همینه که هست" هم آوردم یعنی...کم آوردم!

*من اگه نتونستم خودمو قانع کنم که هر از چند گاهی بگم "من قانع شدم" یا "فکر کنم حق با توئه" به درد بحث کردن نمیخورم.

*من اگه بدونم از یه بحث نتیجه ای عایدم نمیشه باید ازش اجتناب کنم.(واضحه نتیجه لزوما این نیست که یا من قانع بشم یا طرفمو قانع کنم)

*من اگه بدونم یه بحث پر از حرف تکراریه نباید وقت بذارم براش!

*من اگه بدونم تو یه بحث فرصت ابراز نظر واقعیم بهم داده نمیشه،فکر و اعصابم رو روی اون بحث نمیذارم.

*من اگه بدونم از یه بحث فیلمبرداری میشه تا از موهای پیدای جلوی سرم،ماتیک رو لبم،ریمل رو چشمام،مانتوی کوتاهم،موهای ژل زدم،ریش زیر چونم،پیرهن آستین کوتاهم یا شلوار جینم استفاده ابزاری بشه برا گفتن اینکه "آی ملت!ببینین این تیپ جوونا هم تو جلساتمون هستن"،از جلسه میزنم بیرون.

*من اگه بدونم آیت الله مصباح تو گرمای تیر و مرداد راه قم تا تهران رو به عشق یه کلاس ریاضی گز میکرده باید جلسه گفتگوش رو ترک کنم!!!

آخ حیف که من این آخریو نمیدونستم و رفتم تالار ۸! به جان خودم همش دو دقیقه از جلسه گذشته بود که اینو فهمیدم و با سه تفنگدار زدم بیرون!!!

پووووووووووووووووف....هوای آزاد...!

.

ببینین ما آدمای ناامیدی نیستیم.هیچوقت نبودیم.حتی منم با اون همه ادعا درباره اینکه تمام دنیا رو وطنم میدونم و با دیدن پرچم ایران یا سرود ملیمون موی تنم سیخ نمیشه،بازم دارم تو این مملکت زندگی میکنم و دست کم به خاطر خودم،با تمام وجود انتظار روزی رو میکشم که تو این کشور هم بشه مثه آدم-به معنی کلمه- نفس کشید.معضلات این کشور منو هم میرنجونه...و خب...من همونیم که دلم میخواد از ایران برم.با مامان،بابام...با دو تا برادرهام...و با هما.میخوام برم یه جای دیگه...یه جا که برام بعنوان یه موجود زنده ارزش قائل باشن.بعنوان یه نفر که میفهمه.مطمئن باشین دلم نه برای بادمجونهای خوشمزه-که هیچ جای دیگه دنیا پیداش نمیکنین- تنگ میشه نه برا عالی قاپویی که فقط عکسش رو دیدم...نه برا اون زنده باد پرسپولیس کوچولو که وقتی ۷-۸ سالم بود با مداد سیاه رو دیوار کنار خونمون نوشتم نه برای اون آواز بردی از یادم میخکوب کننده که صبحها از تو دالونای پل خواجو تا آسمون میره...واسه هیچکدوم دلتنگ نمیشم.برای تو...ساناز...و تو...زیبا...و آدمهای عزیز دیگه ای اما دلم تنگ میشه.اینو میدونم...و خب هر چیزی بهایی داره...و این چه بهای کوچیکیه در مقایسه با بهایی که در طول زندگیمون میپردازیم...که تموم زندگی،بهای نادانی انسانیه که بدون مشورت با ما قبول کرد بار سنگین امانت خدا رو به دوش بکشه!!

از خطوطی که رو نقشه جغرافیا کشورها رو از هم جدا میکنن و بهشون میگن مرز همیشه بدم میومد.وقتی دبیر جغرافیمون گفت یه داستان طنز هست که میگه اون آدمی که رو یه تیکه کاغذ قاره آقریقا رو مرزبندی میکرد سرما خورده بود و موقع کشیدن اون خطوط مدام عطسه میکرد و خطها کج و معوج میشدن،به این مرزها بلند خندیدم! (یه بار دیگه برین نقشه آفریقا رو ببینین!).به اون چیزهایی که تو این مرزها قرار میگیرن،میگن کشور...و تمام ارزش یه کشور به عدالتشه...به عدالتش...همین و بس.بیاین اگه این عدالته اینجا یافت می نشود بریم بگردیم پی اش...نهایتش اینه که میبینیم آسمون بقیه جاها هم همین رنگه و برمیگردیم ولایت! چیزیو از دست نمیدیم...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
حالا دوکلوم بشنوید از ساندر!

سلام!!
خودمم تعجب کردم که دارم بعد این همه وقت دوباره می نویسم!! خواستم جواب میرزا رو تو کامنتدونی بدم... ولی ترسیدم کامنتدونی مون بترکه! این شد که اومدم اینجا!
اولا که من چند دقیقه ی پیش با دیدن اس ام اسی به این مضمون بسی روده بر شدم! " حوری: بچا!!(با کسر با!) وبلاگمونو آپ کردم! دو نقطه دی!! " البته شاید زیادم خنده نداشت ولی می دونین که دیگه...به قول میرزا ما به ترک دیوار هم می خندیم!! اصلا یه نکته ای! تا حالا شده شما وقتی دارین با خودتون فکر می کنین یاد یه چیزی بیفتین و یهو بلند بزنین زیر خنده؟ من اینجوریم!!! حالا که اینو گفتم اینم بگم که من گاهی تو خواب از صدای خنده ی خودم می پرم بالا!!!!!!!!! یادمه مثلا یه بار پارسال خواب می دیدم دارم سر به سر الکس! می ذارم و یهویی زدم زیر خنده و پریدم از خواب بالا و دوباره زدم زیر خنده!!!! قالت الکس(غ!!): اللهم اشف کل مریض!!!
خوب از این بحث که بگذریم می رسیم به امروز!!
صبح که مثل همیشه دم تالار جمع شده بودیم چشممون خورد به پارچه(به قول الکس پرچم!!!!) دم تالار که نوشته بود آیت الله و المسلمین مصباح یزدی قراره امروز بیان دانشگاهمون و سخنرانی کنند. تصمیم بر این شد که ساعت ۹.۱۵ که کلاسهامون تموم میشه بریم تالار ۸ ببینیم چه خبره! من که اصلا نمی دونستم این آقای مصباح یزدی کیه. فقط می دونستم یه آقاهه است تو تلویزیون!! من ساعت ۹.۳۰ بلاخره از دست تالار ۷ با اون دیوار های موکت شده ی قهوه ایش راحت شدم و جستم(با کسر جیم!) تالار ۸. و هنوز هیچ خبری نه از آیت الله مصباح یزدی و نه از شروع مراسم نبود. کمی بعد سر و کله ی دوما هم پیدا شد. (الکس و میرزا و یه ساناز سبز از قبل حضور داشتند)هی صبر کردیم هی صبر کردیم تا بلاخره یه آقاهه اومد قرآن خوند. هی خوند هی خوند تا بلاخره اون آقاهه که تو تلویزیون بود از تو تلویزیون اومد بیرون و شروع کرد به سخنرانی به عربی!! که ناگهان میرزا بر آشفت و گفت من نمی خوام بمونم و دوما رو برداشت و رفت! من و الکس و یه ساناز سبز هم که ۱۰ کلاس داشتیم. بنابراین اومدیم بیرون.
بعد میرزا یه چیزایی شبیه این چیزایی که اینجا نوشته گفت که من نفهمیدم! بعد هم چند عدد جوک گفت!! و رفت مرکز اتلاع رصانی!!!  
امروز بعد از مدتها من و الکس نشستیم و یه عالمه حرف زدیم!!
امروز یه سوال برای الکس پیش اومد: چرا وقتی تو زمستون بستنی می خوریم اینقدر سردمون میشه ولی تو تابستون اینقدر خنک نمی شیم؟!!!
خوب... اینم از ماجرای امروز... پست بعدی من یه سفرنامه است!! به سبک نوشته های قدیمم.
در ضمن از الکس و دوما تقاضامند است اونا هم یه چی بنویسن!!

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 19:15 | لینک  |