تبليغاتX
سه تفنگدار و میرزا کوچک خان جنگلی - وقتی قلم را به زور در دست الکس می چپانند!!!

سلام...

قبل از هر چیز بگم که من هنوزم ته دلم با این کار(اعتراف)مخالفم،چون فک می کنم به اندازه کافی تابلو هستیم همین مونده آتو ام دست مردم بدیم...ساندر اضافه می کند:اونم این جماعت سه تا نقطه!

اما دیگه جهنمو ضرر!!! ولی من فقط در مورد کودکیم اعتراف می کنم:

۱-سه سالم بود که با مادر بزرگم رفتم بقالی،هم لواشک می خواستم هم آدامس ولی باید یکیشو انتخاب می کردم،منم نا مردی نکردم لواشکو انتخاب کردم،آدامسه رو هم بلند کردم!!

۲-یه عمویی دارم که تا ۴سالگی من مجرد بود و من عزیز دردونش !!!...من که توی جشن عقدش نمی تونستم حضور رقیبو تحمل کنم تموم مدت بین عروس و دوماد نشسته بودمو چه نشگونایی که از اون زیر به عروس نگرفتم!!!(سوت می زنیم!)...شاهد ماجرا هم فیلم عقده که توش قیافه ی بنفش شده ی عروسه که فقط لبخند تحویل من میده!

۳-شش سالم بود که به خاطر جشن نامزدی عمم یک هفته نذاشتن برم آمادگی و من از این موضوع به شدت خشمگین بودم و تصمیم داشتم هر جور شده زهرمو بریزم!!!...مراسم خونه ی پدربزرگم بود،عروسو دوماد که وارد شدن بعد از اتمام گیلیلیلی ها من از  یه لحظه سکوت کمال سو استفاده را بردم و فریاد کشیدم: اَییییییییییی کتشو....(اشاره به دوماد بیچاره!)کوتاه بلنده!!!دیگه خودتون رنگ دومادو تصور کنین!

پ.ن۱-آیا واقعا این کارم به خاطر آمادگی نرفتن بود؟؟؟؟؟

پ.ن۲-قراره شوهر عمم این کارو توی عقدم تلافی کنه!

۴-بچه که بودم خیـــــــــــــــــلی حرف میزدم،بهم میگفتن آن شرلی! برا همین بهم رژ میزدن...چون اون موقع از ترسه این که پاک نشه ساکت میشدم!!!حتی دهنمو نمی بستم!

۵- این یکی یه خصوصیتیه که از بچگی داشتم هنوزم دارم!!!و فقط میرزا میدونه و خودم(ساندر:و شبت!!!)

همین...راحت شدین حالا؟؟؟

 

نوشته شده توسط الکساندر دوما(با سین مشدد!) در ساعت 12:5 | لینک  |