<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سه تفنگدار و میرزا کوچک خان جنگلی</title>
<link>http://se-tofangdar.blogfa.com/</link>
<description> 4 تا جوون معصوم!.... </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 30 May 2007 23:25:02 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>من اومدم!!!!</title>
<link>http://se-tofangdar.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>۱. بازگشت خودمان را به خودمان تبریک عرض می نماییم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پدرمان در&amp;nbsp;آمد بسکه تار عنکبوت &amp;nbsp;پاک کردیم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲.&amp;nbsp;بینی طالع نحس را به خاک مالیدیم!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به کوری چشم طالع نحس بلاخره به اولین اردوی دانشجویی خودمان رفتیم!! البته در این اردوی ۲۴ ساعته که به منظور بازدید از کارخانه ی ایران خودرو برگزار گردیده بود هیچگونه میرزا، دوما یا الکسی حضور نداشت. گرچه عمده ی این اردو در راستای تو راه بودیم خوش بودیم بود اما یکی دو ساعتی را هم به بازدید از ایران خودرو گذارندیم! شایان ذکر است آب و هوای تهران بسیار آلوده می باشد و می تواند موجب بیماری هایی نظیر خروسک و غازقولنگ!! شود! به خصوص اگر آخرای اسمتان سبز باشد!! نکته ی قابل توجه دیگر این که: هوهو!!!!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳. خوب! حالا میریم سر ادامه ی بحث قبل....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول مجله! باید بگم که شکر خدا مجله مون به خوبی و خوشی چاپ شد و همه اش فروش رفت! نام این مجله ی وزین گاه شمار و قیمت آن ۱۰۰۰ ریال می باشد. مطالب آن بس آموزنده و گرانبها و&amp;nbsp;حوادث و رویدادهای جذاب&amp;nbsp;به هر ماه می باشد. گفتنی است شماره ی خرداد آن به زودی منتشر خواهد شد. شایان ذکر است از بین ۵ ۶ نفر گردآورنده ی این مجله سه تای آنها ساناز می باشند!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوم ایده هایی که به زیر خاک می روند! &lt;BR&gt;ماجرا از این قراره که این الکس و ساناز سبز ما خیلی خاصند! همین طور که نشستن هی ایده از خودشون در میارن! این ایده ها بسیار خاص و از دستگاه بستنی فروشی در دانشگاه گرفته&amp;nbsp;تا کارخانه ای که قرار است کارخانه ی مسواک سازی اورال بی را از میدان به در کند .... است!! (جدی فعل این جمله چیچیه؟!!) البته گفتنیست تولید این ایده ها همانا و زیر خاک رفتنشان همانا! صنایعیا رو که میشناسیدشون!!! مگه دست الکس و ساناز سبز&amp;nbsp;بهم نرسه!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سوم کارگاه! &lt;BR&gt;البته کارگاه به هیچ وجه مبحث جذابی نداره. چون من آخرش نتونستم استادو به قطعه کارم جوش بدم!! ولی خیلی خوش گذشت!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴. خوب! بازم که این امتحانا شروع شد! تابع پیوسته است!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم وسه روزای طلایی وبلاگمون و گروهمون تنگ می باشد.........&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 May 2007 23:25:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=se-tofangdar&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>se-tofangdar</dc:creator>
<guid>http://se-tofangdar.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازگشت سه تفنگدار! امتحانت میانترم+بهار....</title>
<link>http://se-tofangdar.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام...&lt;BR&gt;امروز مي خوام يه خورده راجع به شرايط فعلي سه تفنگدار و ميرزا بنويسم.... همان گونه كه مستحضريد اين روزا بازار ميان ترما گرمه و امتحان پشت امتحان. مثلا اين جانبات شنبه ساعت 5.30 شوم!(وقتي سگه بر مي گرده لونه اش مي گيره مي خوابه!) ميانترم مقاومت دارم 5 شنبه سيالات! اون وسطاش هم يه چند تايي كوييز موييز هست تا هفته ي بعدش كه ديناميك ماشين دارم! يا مثال ديگه الكسه كه امروز ميانترم يه درسي داشت كه اسمش يادم نيست ولي تو مايه هاي آمادگي دفاعي بود!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; فردا هم علم مواد داره. هفته پيش هم يه ميانترم داشت كه به علت اوفتادن در بستر بيماري در جلسه حاضر نشد!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; (ميانترم دودرونه!!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot; width=18&gt;) از امتحاناي دوما و ميرزا هم كه خبري در دست نيست... البته امتحاناي ميرزا كاملا قابل حدسه! يا رياضيه يا جبره يا رياضي! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;دوما هم كه چند وقتيه فقط گاهي صبحا دم تالار قابل مشاهده مي باشد.&amp;nbsp; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;اين چند روزه من يه كتاب( &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;!&amp;nbsp; reference&amp;nbsp; (you know مقاومت گرفتم دستم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt; هي مي خونم هي تموم نمي شه!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt; آخه اين استادا چي فكر مي كنن؟! ما فارسيشم نمي فهميديم چه برسه حالا به خارجيش!! البته كتاب reference كلي احساس باكلاسي به آدم ميده!!( !you know) &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;خلاصه كه اينا رو گفتم كه بدونين چرا هيچ كس را دل و دماغي به وبلاگ نيست! اون از الكس كه هر امتحاني داره ازش متنفره! اون از من كه از هر درسي متنفرم امتحانشو دارم! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;حالا اينجا رو داشته باشين كه تو اين هيري ويري من و الكس و ساناز سبز ييهو به سرمون زد يه مجله هم بزنيم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;كه شرحشو بعدا ميگم!( كلي واسه خودش خاصه!) (یادم بیارین راجع به ساناز سبز و الکس یه چی بگم!)&lt;BR&gt;در همين راستا من توجهم به قسمتهاي طنز مجله هاي دانشگاه جلب شد....(البته مجله ي ما طنز نيستا!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;) &lt;BR&gt;آقاجان ما كودك فهيم كش شديم!! مرديم بسكه همه مي باشند مي باشند! مرديم بسكه به همه گفتيم مي باشد غلط مي باشد(چه بسا مي باشند) و باز هم چنان همه يك ريز مي باشند مي باشند!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt; بابا يه خورده تنوع هم بد نيست!&lt;BR&gt;راستي توجه شما را به سبز شدن دانشگاه جلب مي نماييم! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;حمار كه اين چند وقته در پوست خودش نمي گنجه و تموم مدت چار نعل تو دانشگاه داره مي دوه و شلنگ تخته ميندازه!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; ما هم كه مسلما حسابي مسرور و شادمانيم(چون مي باشيم غلط مي باشد!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;) و از اين همه زيبايي و طراوت هي به وجد مي آييم!&amp;nbsp; اما اومدن بهار خاطرات ترم 2 سه تفنگدار رو هم براي ما زنده مي كنه...&amp;nbsp; و اين خودش خيلي خاصه! خاطرات رياضي 2، ميانترمش و اون نمره هاي درخشان ما سه تا...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt; استاتيكي كه پوست من و دوما رو كند و افاذات الكس(كه معلوم نيست چه جوري اين نمره رو آورده!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; اونم كسي كه نقشه و شیمی(درسای به این آبکی!!)&amp;nbsp;رو ......................&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;(شوت مي زنيم!!) كه هنوزم ادامه داره و فيزيك 2اي كه پايانترمش این دفعه&amp;nbsp;پوست من و الكس رو قلفتي!! كند و ...سلف آزادايي كه هي رفتيم( با بشقاب هاي اضافه و كره هايي كه در حسرتش مونديم!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt; و دستمال كاغذي هايي كه حق مسلم ما بود!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;) و كارهايي كه done ميشد و چه بسا well-done! .............. &lt;BR&gt;(البته اينا رو ميرزا بايد بنويسه بيشتر مي چسبه!) &lt;BR&gt;چرا صفر ما آزاد شد؟!!!!!!!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;انصافا اين ترم ديگه نه كسي دل و دماغ سلف آزاد رفتن داره، نه مثل قبل اينقدر وقت اضافه داريم كه هي علاف باشيم و خوشي(چلي!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;) كنيم !&amp;nbsp; چرااااااااااااااا!! &lt;BR&gt;اميد است كه نوشته هاي بالا تلنگري باشد به سه تفنگدار و ميرزا! و دوباره بشيم همون سه تفنگدار و ميرزاي قبل(+يك عدد ساناز سبز!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;) و وبلاگ بشه همون وبلاگ قديم كه روزي دو بار ميومديم كامنت ميذاشتيم برا خودمون و برا هر كامنت 6 تا جوابيه و بيانيه صادر مي كرديم! با همون خواننده هاي ثابت كه دلمون بهشون گرم بود.و به عنوان اولين قدم يك سلف آزاد حسابي! (با فتح ح و سين مشدد!) &lt;BR&gt;راستي من امروز كارگاه داشتم. من هنوز موفق نشدم استادمونو به قطعه ام جوش بدم! بلايي هم سر پيشوني و پاچه ي استاد نياوردم!( رجوع شود به رومينا و پريا ترم پيش!) اما انگشت خودمو تونستم بسوزونم! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;بعدا راجع به كارگاه بيشتر مي نويسم! (يادم بيارينا!) &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پس از الان پست بعدی (البته پست بعدی من! اگه میرزا خواست بنویسه که ایول! بسم الله!)&amp;nbsp;شد: مجله! ایده هایی که به&amp;nbsp;زیر&amp;nbsp;خاک می روند!! و کارگاه! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فعلا با اجازه! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Apr 2007 19:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=se-tofangdar&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>se-tofangdar</dc:creator>
<guid>http://se-tofangdar.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://se-tofangdar.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;سلام!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;مي دونم همتون حسابي دلتون برام تنگ شده بود! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt;مي دونم چه روزها و شبهايي كه در انتظار خوندن پست جديد من به سر برديد!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;براي همين امروز اومدم تا به همه ي اون دلتنگيا و انتظارها پايان بدم!...(باشه باشه ساكت شدم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;خوب....امروز بسكه بيكار بودم(!) اومدم پست هاي قبلي رو خوندم و کلی برا خودم خنديدم كه ناگهان بر آن شدم كه بنويسم!! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;اينم از عيد! مثل هميشه به علافي گذشت! لازم به ذكر نيست كه حتي يه هزارم درسايي كه قرار گذاشته بودم بخونمو نخوندم و حالا با يه وجدان سوزناك و ملتهب اینجا نشستم! البته... من ديگه كم كم به مرور زمان پوستم كلفت شده!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt; ولي خوب... يه كوچولو هنوزم با وجدانم مشكل دارم! &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;من دوباره با مشكل كمبود جا در دلم مواجه شدم! راستش نمي دونم مقاومت 2 رو كجاي دلم بذارم! جون تو ديگه جا نداره! همه ي بطن ها و دهليزها قبلا پر شده! رو سرم هم كه جاي فارسي با كتابيه! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;نيازمنديها! به يك عدد دهليز چپ اضافه نيازمنديم!(عاجزانه)&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;پنج شنبه&amp;nbsp;ما امتحان مباني برق داشتيم! من تموم عيد در برابر التماس ها و خواهش هاي وجدانم مقاومت كردم و بخش مغناطيس( كه تصميم گرفته بودم نياد تو امتحان!!) رو نخونده بودم! وقتي رفتم سر جلسه و با يك سوال مغناطيس مواجه شدم حسابي شش(با ضم شين) وجدانم خنك شد و من به صرافت افتادم كه حالا چيكار كنم! هر گونه تلاش براي كپي كردن از روي اطرافيان به شكست منجر شد بنابراين ........&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;حالا هي بگين دوماي متقلب دوماي متقلب! اگه بدونين من چيكار كردم!! نشستم تا آخر جلسه و كمين كردم كه كي بغل دستيم پا ميشه برگه اشو بده. همين كه اومد بلند شه جستم(با كسر جيم!) و برگه شو برداشتم و برگه خودمو دادم دستش گفتم سوال سه رو برام بنويس!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; البته نزديك بود از ترس سكته كنم! جرات نداشتم برگردم ببينم مراقبه ديده يا نه! ولي خوب! مهم اينه كه ساندر ترسوي بچه مثبت مظلومي كه اين قدر تابلو تقلب مي كرد كه اگه بغل دستيش از رو دستش نگاه مي كرد اينقدر هول ميشد كه مراقبه ميومد بلندش مي كرد ميبرد يه جا ديگه! حالا اينقدر ترقي كرده!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;خوب...همه اش كه راجع به ساندر شد! ولي خوب راستش خيلي وقته كه دو تفنگدارو ميرزا رو نديدم و بنابراين هيچ گزارشي از خرابي ها و خسارت هاي وارد آمده به اطراف ندارم كه بدم!&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;ميرزا! نوبت توه كه دست به كار شي! از همين حالا به فكر باش!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;اميدوارم وبلاگ دوباره رونق قبلي خودشو به دست بياره! &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;فعلا با اجازه..........مقاومت رو كجاي دلم بذارم!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;.......&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Apr 2007 08:45:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=se-tofangdar&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>se-tofangdar</dc:creator>
<guid>http://se-tofangdar.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و سرانجام پاشا !!</title>
<link>http://se-tofangdar.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>اصولا اعتراف کردن کار سختیه خصوصا برای من که خیلی مظلومم و هیچ کار بدی توی عمرم نکردم و اینا......&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;با این مقدمه ی کوتاه توجه شما رو به اهم اخبار جلب می کنم:&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵-یادم میاد دبستان که بودم به اندازه ی الان خل و&amp;nbsp;چل نبودم و یه خورده بیشتر با انسان ها وجه مشترک داشتم اما تقریبا زیاد دروغ استعمال می کردم حالا ریششش چی بودو نمیدونم. دوم دبستان که بودم یه همکلاسی داشتم یه قدری وحشی بود تقریبا همه هم ازش بدشون می میومد اما کسی زورش بهش نمیرسید. حالا این دوتا جمله ی خبری بالا چه ربطی به هم داره؟ الان میگم. یه روز که من داشتم روی نیمکت راه میرفتم و از این نیمکت می پریدم روی اون نیمکت( شایدم اون یکی نیمکت) افتادم پایین . روی ران پام خورد لبه نیمکت و کبود شد...خب من بسیار درد کشیدم و... وقتی به خونه رسیدم و جای کبود شدگیو دیدم که درست مثله یه بیضی می مونه افکاری پلید به ذهنم در رسید!!!!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt;فردا رفتم مدرسه و گفتم فلانی( همون که گفتم وحشیه) پای منو گاز گرفته..... ادامه ی مطلبو به تخیلتون وا میگذارم.....&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴-من بر عکس خیلی از آدما دورانه کودکیه آرومیو پشت سر گذاشتم . هیچ بچه عمه،عمو،خاله ودایی در اصفهان نداشتم، خواهرام هم ۶و۱۲سال ازم بزرگتر بودن.... اینطوری بود که من ناخواسته تنها بودم. تنهایی که اصلا با طبع لطیفم سازگار نبود!!!!! من هم تقریبا همون راهیو پیش گرفتم که ساندر گرفت: &lt;STRONG&gt;شخصیت های خیالی!!!!!&lt;/STRONG&gt;&amp;nbsp; البته مال من با مال ساندر کلی فرق داشت چون شخصیت های زندگیه من شخصیت مدون داشتن و معلوم بود هرکدوم چی کار میکنن!!!!! و هم چنین این اشخاص رابطه با من داشتند( زن و بچه ام بودند) &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt; بله!!!!! اینا با من رابطه ی عاطفی داشتند و من همه ی حرفامو به اینا می زدم!!! من کار می کردم و شرکت داشتم تا خرج زندگی در بیارم......فکر کنم دوم یا سوم راهنمایی بودم که داستان با&amp;nbsp; مرگ پدر خانواده ( یعنی خودم) تموم شد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;EM&gt;(توضیح میرزا:این&amp;nbsp;آیکونهای خنده رو من اضافه کردم چون با خوندن این جمله نتونستم جلوی خندم رو بگیرم!!!)&lt;/EM&gt;&amp;nbsp;این بخش از زندگیم خیلی بهم کمک کرد و در ایجاد خلاقیت من نقش بزرگی داشت شاید همین عامل بود که بعدها به نوشتن داستان مشغول شدم.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- زندگی عشقیم هم زیاد در هم بر هم بود. خیلی وقتا اصلا حاضر نیستم حتی بهش فکر کنم ولی می دونم همیشه و در بیشتر مواقع&amp;nbsp; ازش لذت بردم تا وقتی که بود. اولین دوستم تقریبا همون وقتی بود که شخصیت های خیالی از بین رفتن دوستی ای که ۳-۴سال طول کشید و آخرش قضیه کاملا مبهم شد و تلاش مذبوحانه کلیه ریاضی دان ها در رفع ابهام آن بی نتیجه مانده&amp;nbsp; و من هنوز نفهمیدم چی شد؟ چی نشد؟ من کیم؟ اون کی بود؟ که با کی دوست بود؟ کی با کی دوست نبود؟ کی چی کار کرد؟ کی چی کار نکرد؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt; و..... اما همیشه&amp;nbsp; و در هر رابطه ایی برام آخرش مهم نبود خود رابطه مهم بود:&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;آری آغاز دوست داشتن است&amp;nbsp; گرچه پایان راه نا پیداست&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; من به پایان دگر نیاندیشم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;که همین دوست داشتن زیباست&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲-تقریبا از بچگی عشق ساختمان ساختن بودم!!!! اما دیدم به کلی با الان فرق داشت. البته هرچی بزرگتر شدم دلم بیشتر می خواست معماری بخونم در واقع تناقض از آنجا ناشی شد که من درک درستی از هیچ کدومش نداشتم!!!!! اما این اعتراف نیست اعتراف اینه که توی برگه ی انتخاب رشته فقط&amp;nbsp;۱۰ تا رشته انتخاب کردم ۳ تا معماری ۷ تا عمران!!!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;EM&gt;(میرزا اضافه میکند:&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;)&lt;/EM&gt;&amp;nbsp;البته بعدها که&amp;nbsp;به حماقت و ریسک خود احاطه پیدا کرده کلی ترسیدم. اما به هر حال حاضر نبودم عمرم صرف چیزی بکنم که بهش علاقه ندارم.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱-اونایی که با من دوستن می دونن....اخلاقم در عین متغیر بودن ثابته....چیزی که برای خیلی ها جالبه&amp;nbsp; و برای خودم عجیبه، الآن احتمالا نفهمیدید چی گفتم! ولی من آدمیم که همه چیزو ساده میگیرم اما وقتی عصبانی میشم خیلی عصبانی میشم و در موقعیت های مشابه شاید رفتار های دوگانه داشته باشم ولی از اون جهت میگم ثابته که رفتار دوگانه ام مشخصه چیه!!! و تقریبا دوستام میتونن حدس بزنن در اون لحظه چی کار میکنم!&amp;nbsp; البته الآن وضعیت خیلی بهتر شده...بچه که بودم تا کسی بهم می گفت بالای چشت ابرو می باشد قرمز می شدم داد میزدم و رگهای گردنم بیرون میزد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;&lt;EM&gt;(توضیح میرزا:آیکونی که اون حالت رو توصیف کنه نداشتیم ناچار به جای رگهای&amp;nbsp;گردنت من زبونت رو کشیدم که آوردی بیرون!!!)&lt;/EM&gt;&amp;nbsp;خیلی تلاش کردم که اون حالت ها از بین بزه و میشه گفت 90% هم موفق بودم...&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن. شرمنده اعترافاتم جالب نبود، شلید دلیلش همونه که در بند&amp;nbsp;۴ بهش اشاره کردم یعنی تنهایی اما به هر حال سعی کردم واقعیاتیو بگم که کسی نمی دونه!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;توضیح میرزا: خیلی عالی بود! خیلی هم ممنون! این پایانی بود بر سلسله اعترافات.نظرت راجع به اعترافاتت رو تو کامنتا میگم.بعد از این پست این وبلاگ برمیگرده به روش قبلش.امیدوارم یکی(احتمالا ساندر)یه چیزی بنویسه!!&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Mar 2007 09:41:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=se-tofangdar&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>se-tofangdar</dc:creator>
<guid>http://se-tofangdar.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دومای معترف!</title>
<link>http://se-tofangdar.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>بي مقدمه!اینا اعترافات يك عدد دوما ميباشند: 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P&gt;۱)من وقتی خیلی بچه بودم هی عاشق میشدم هی فارغ میشدم، هی عاشق میشدم هی فارغ میشدم،هی عاشق میشدم و...خیلی وقتام فارغ نمیشدم!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/15.gif&quot; width=18&gt; (البته این معشوقا چهره های مشهور،اعم از وطنی و اجنبی بودن)! به چند نمونه توجه کنین:عابدزاده ی خدابیامرز &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;،فرشاد پیوس،یورگن کلینزمن،میخائیلف،توماس برولین و ...(این دوتا آخری تو یه برهه بودن یعنی جام جهانی ۹۴!! ولی بقیشون از قبل حضور مستمر داشتن!) ولی مهمترینشون که واقعا عاشقش بودم و اولیشونم هست-یعنی برمیگرده به وقتی که دوما سه ساله بود- کسی نیست جز&lt;STRONG&gt; مارکو&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;فُن با...سن!!(ببخشيد دوستان اما به نظرم&amp;nbsp;عامل&amp;nbsp;فیلتر شدن وبلاگ را كشف نموده و آنرا بدين صورت منهدم نمودم!!!!)&lt;/STRONG&gt;(که الان بش میگن وَن باستن ولی واسه من همون &lt;STRONG&gt;فُن باسِ...نه&lt;/STRONG&gt;).این جناب مارکو،مدت مدیدی در زندگی من حضور فعال داشت و خب یه جورایی مرد زندگیم بود و سبزی و گوشت و اینا میخرید میاورد خونه!!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P&gt;۲)عمو دومیه من یه زن داره که من تو بچگی خیلی دوسش داشتم و هروقت با مامان بابای عزیز دعوام میشد تهدید میکردم که میرم بچه ی زنعموم میشم و هربارم که خونشون میرفتم شبو اونجا اقامت میگزیدم!!(بیچاره ها چه عذابی میکشیدن آخه من بچگیم خیلی پررو تشریف داشتم و همیشه درخواستهای نامعقولی ازشون داشتم)اما اعتراف از اینجا شروع میشه...این زنعموی من اهل خیاطیو اینا بود منم به خاطر علاقه ای که ذکر شد به این حرفه علاقه مند شدم ولی متاسفانه ابزار این حرفه تو خونه ی ما موجود نبود-انقده كه مامان من به خياطي عشق ميورزيد!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;- و خب منم ماخوذ به حيا دیگه!! واسه همین دو سه تاشو از زنعمو میگرفتم بقیشو روم به دیفال بلند میکردم که میشه به یه چرخ نخ فسفری و تعدادی سوزن و تکه پارچه های خوشگل و... اشاره کرد!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P&gt;۳)افرادی که منو از نزدیک میشناسن میدونن که من چقدر نسبت به بو حساسم و حتی این حساسیت بعضی وقتا چنان رو اعصابشون پياده روي ميكنه که از من متنفر میشن.این اعتراف من جزو مهمترین اتفاقای اون دوران تو خانواده ی ما بود.ماجرا از این قراره که من بشدت به بوی &lt;STRONG&gt;شیر&lt;/STRONG&gt; حساس&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;بودم بطوریکه با اینکه دیگه خانوم!! شده بودم(شش سالم شده بود!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot; width=18&gt;)اما شیر رو از شیشه شیر میخوردم و خودمو خانوادم تمام تلاشمون برای رفع این معضل بود(البته بیشتر خانوادم!!) تا اینکه با اصرار خانواده در ۶سالگی رضایت دادم که شیر رو با نی بخورم(که خود عذابی الیم بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;)ولی الان دیگه با اين بو کنار اومدمو بدون ني هم ميتونم شير بخورم كه اين از موفقيتهاي درخشان من محسوب ميشه!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;البته الآنشم موقع خوردن شير از بو كردنش خودداري ميكنم!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P&gt;۴)یادمه وقتی بچه بودم هر وقت یکی از دوستای بابام میومد خونمون یا بابام با دوستاش میرفت بیرون منم مثه اين بچه فضولا همیشه دنبالش میرفتم.از قضا یه بار که یکی از دوستای بابام اومده بود دم خونمون منم با بابا تشريف بردم ببينم آقاهه چيكار داره آيا؟!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; width=18&gt; خلاصه رفتم بینشون وايسادم و ناگهان متوجه شدم که واااي این دوست بابام چه بوی خوبی میده!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;این اقای محترم چاق بود و شکم گنده ای داشت منم سرمو گذاشتم رو شکمشو دستمو دایره وار رو شکمش حرکت دادمو گفتم:&lt;STRONG&gt;واااااااااااااااااای چه بوم&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;خووووووووووبی&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;میده!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;..و اينجا بود كه باباي بينوام كه كلي با دوستش رو درواسي داشت به تته پته افتاد و آقاهم كه تا بناگوشش قرمز شده بود!!&lt;/P&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P&gt;۵)و اینم آخری...همه بچه ها کلی سوال تو ذهنشونه که بدون توجه به خوب یا بد بودن اون سوالا(قشنگیش به همینه)اونارو از والدین گرام میپرسن.تو خونه ی ما هم این یه پروسه ی تکاملی داشت که از حمید شروع شد:اين اخوي بنده يه بار براش اين سوال بسيار حياتي مطرح ميشه كه آيا آقا پليسه مامانو بيشتر دوست داره يا بابا رو!!(خيلي مهمه واقعا!).بابا هم كلي ميخنده و فروتنانه! اعلام ميكنه معلومه كه مامانو!!!!...بزرگترین سوال کودکی حوری يه كم رو به ابتذال ميذاره و این سوال براش پيش مياد که آیا &lt;STRONG&gt;تهرانیا &lt;/STRONG&gt;و &lt;STRONG&gt;خارجیام &lt;/STRONG&gt;دستشویی شماره ۲ رو انجام میدن یا نه؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;...و اما سوال من خب يه مقدار ناموسي بود و در حضور بابا از مامان پرسيدمش و فقط همينقدر بدونين كه برميگشت به تفاوتهاي ظاهري زن و مرد!!!(خب به من چه كه خدا اين چيزا رو برا بچه‌ها توضيح نميده؟!به من چه كه زن و مرد اينهمه با هم فرق دارن؟!به من چه كه اين سواله بي اجازه اومد تو سرم؟!من نازي رو طلاق نمييييييييييدم!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;).مامانم سر و ته قضيه رو با يه جواب خنده دار تر از سوال هم آورد ولي منو اون موقع قانع كرد كاملا!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:جا داره از حوری تشکر کنم که به من کمک کرد در پیدا کردن این اعترافات!!! در حین ورق زدن خاطرات کودکیمون ییهو! از اون زیر میرا یه خاطره پر از گرد و خاک پیدا کردیم و تا تمیزش کردیم زدیم زیر خنده!!! این خاطره ی اعتراف گونه بازار مشترک حوری و منه!: دختر عمه و پسر عموي من-زن و شوهرن-اوايل زندگيشون طبقه بالاي خونه ما زندگي ميكردن.اون وقتا من ۴ سالم بودم.يه شب كه فرهاد-پسر عموهه- رفته بود تهران و دختر عمم تنها بود مامانم به من و حوري گفت بريم شب طبقه بالا بخوابيم تا دخترعمم نترسه!!!!-ميدونين كه حضور دو تا فنچ ۴ و ۶ ساله چه تاثير به سزايي در فراري دادن دزدها،اشرار،اجنه،ارواح و جادوگران داره!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt;- خلاصه سه تايي كنار هم خوابيده بوديم.دختر عمم طفلكي زود خوابش برد.حوري هم خواهر بزرگيش گل كرد و شروع كرد قصه هانسل و گرتل رو برام تعريف كنه ولي گويا وسطاي قصه ترس برشون ميداره ولي چون خيلي بزرگ بودن روشون نميشده اينو بگن و لذا چاره‌اي نديدن جز ترسوندن من!اين بود كه يهو لحنشون رو عوض كردن و با چشماي از حدقه در اومده تو اون تاريكي-كه همين الآنم مو به تنم سيخ ميكنه!!- فرمودن:&quot;جادووووووگر يهووووووووووووو درووووووو بااااااااااااااااااز كردووووووووووووو.....&quot; اين شيوه ناجوانمردانه كار داد و اين من بودم كه از شدت ترس خواستار بازگشت به آغوش مادر شدم!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;(حوري اصلا نترسيده بودااااااا!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;).بعد حوري با خونسردي تمام گفت:&quot;خب چيكار كنم كه ترسيدي!!! بايد برگرديم پايين!! ولي بايد قبلش اطلاع بديم كه يه وقت وسط شب دلواپس ما نشه!!!!!&quot; براي همين در حاليكه نيم ساعتي نميشد كه رفته بوديم لالا! دختر عمه بدبخت رو بيدار كرديم و گفتيم: &quot;ما رفتيم!! خدافظ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!&quot;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P&gt;پ.ن. من نمينويسم...نمينويسم...بعد كه مينويسم اينجوري مينويسم!!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Feb 2007 18:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=se-tofangdar&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>se-tofangdar</dc:creator>
<guid>http://se-tofangdar.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://se-tofangdar.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>سلام!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در پی اصرارها و خواهش ها و نامه های شما دوستداران و هواخواهان عزیز بر این شدیم که اطوار را کنار گذاشته و بنویسیم!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;(چیچیو؟!!!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زود میریم سر اصل مطلب!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱-البته دزدی کردن در کودکی اصلا چیز مهمی نیست!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt; آخه حالا یه دونه آدامس چیه که آدم اسمشو بذاره اعتراف!! اگه لااقل ۱۰ ۲۰ تا آدامس دزدیده بودی یه چیزی!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; مثلا من خودم به شخصه ۱۰ ۲۰ تا آدامس تاحالا دزدیدم!!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;ماجرا از این قراره که من و یه دوستام هر وقت می رفتیم سوپر یه آدامس هم بلند می کردیم!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt; همیشه هم از یه سوپر خاص میدزدیدیم!فقط هم آدامس می دزدیدیم! تا اینکه یه روز لو رفتیم!! مغازه دار گذاشت دنبالمون و البته ما فرار کردیم! و از اون روز من دیگه دزدی نکردم!!&amp;nbsp; در ضمن از اون روز دیگه طرف اون سوپری هم نرفتم!&lt;BR&gt;نکته: من اصلا آدامس دوست ندارم!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt; حالا نمی دونم از اول دوست نداشتم و صرفا تفریحی آدامس می دزدیدم! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;یا بعد از اون ماجرا دیگه آدامس دوست ندارم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;حالا یه سوال: چرا آدامس؟!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲-من یه نوه خاله دارم که نه ماه از من کوچیکتره. بچه که بودیم یه مدت کوتاهی این نوه خاله ی بیچاره!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;رو آورده بودند خونه ی ما. من کلاس سوم بودم و اون کلاس دوم. یه شب که من و اون و خواهرم تنها بودیم آقا یه دفعه یادش افتاد که معلمشون گفته اگه فردا موهاتونو کوتاه نکنین نمی ذارم بیاین سر کلاس! من به خواهرم گفتم بیا موهاشو کوتاه کن! خواهرم گفت من که نمی تونم موی پسر رو کوتاه&amp;nbsp;کنم. باید بره سلمونی این موقع شب هم نمیشه&amp;nbsp;برین منم کار دارم!&amp;nbsp;من باورم نمیشد که خواهرم نتونه موهاشو کوتاه کنه. وقتی دیدم اصرار بی فایده ست دست به کار شدم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt;و این بیچاره رو نشوندم و با قیچی افتادم به جون کله اش(قابل توجه بوریستف! خودم می دونم کله جون نداره! گیر نده!) و هی کوتاه کردم هی کوتاه کردم..... سه ساعت بعد!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;یه طرف سر نوه خالم یه دست کوتاه شده بود. طوری که انگار با ماشین زده! ولی حسابی خسته شده بودیم! ما دوتا شروع کردیم به گریه کردن و خواهرم هم که&amp;nbsp;از دیدن همچین صحنه ای حسابی بهت زده شده بود&amp;nbsp;قاه قاه می خندید!! تا اینکه مامانم اومد و بردیمش سلمونی و سر این بنده خدا را از ته زدند!!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;دقیقا نمی دونم از اون روز بود یا از روزی که فلفل به خوردش دادم که نوه خالم از من&amp;nbsp;متنفره!!!!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳-&amp;nbsp;بچه كه بودم به شدت علاقه داشتم وقتي يكي برا خودش چاي ميريزه و ميذاره سرد بشه بدوم برم چايشو بخورم!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; اكثرا هم اين بلا رو سر خواهرم مياوردم تا اينكه يه روز كه خواهرم چايشو گذاشته بود سرد بشه من بدو بدو اومدم چايشو بخورم كه ديدم خيلي داغه.وقت تنگ بود و من حتما بايد آزارمو مي رسوندم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt; بنابراين چاي رو بردم ريختم تو وان حمام!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt; و اومدم خندان نشستم! خواهرم هم كه فكر كرده بود دوباره چايي رو خوردم يه خورده حرص خورد و رفت يه چاي ديگه ريخت! ولي از اون روز يه لكه ي قهوه اي توي وان ما موند كه هيچ كس جز يه نفر نمي دونست مال چيه!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴-جاهایی که خیلی دلم می خواد یه روز برم: ونیز!! مصر! پاریس! تبریز!!!جزیره پرنس ادوارد کانادا!تخت جمشید، افریقا! و ............... همه چی ندارم اما دوست ندارم جای هیچ کس دیگه باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵- حالا که الکس در پنجمین اعترافش یه اشاره ای به شبت کرد بد نیست در اینجا پرده از شخصیت پرابهام و مرموز شبت برداشته و سکرت ترین شخصیت این وبلاگ رو لو بدیم! همه موافقن؟خوبه!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;من همیشه از کودکی به خلق شخصیت علاقه ی عجیبی داشتم!&amp;nbsp; الان دیگه شخصیت های دوران کودکیم یادم نیست ولی می تونم به چند تا از شخصیت های دوران راهنمایی و دبیرستانم اشاره کنم! ناسی، شوتی، پتی، دوقلوها، عموشون و عنکبوتش!!، و بلاخره... شبت! بر خلاف اون چند تای دیگه شبت هیچ شکل خاصی نداشت! اون موقع ها اصلا اسمش شبت نبود. اسمش Qmars بود و هيچ نقش خاصي تو زندگيم نداشت! فقط بود!......تا سال اول دانشگاه كه به ناحق بر عليه الكس توطءه شد و آيدي گزگش ريپورت ابيوز شد!!( عوض كردن زبان اينقدر سخته؟!) بنابراين شمشير انتقام از نيام بر كشيده شد و ما مشغول ساختن آيدي هاي گوناگون براي امري خطير شديم! كه در همين حين در وكردن آيديهاي مختلف شبت اختراع شد!&amp;nbsp;....&amp;nbsp;بعدها كم كم شيطون رفت&amp;nbsp;تو جلدمون و براي شيطنت از شبت خواستيم گاهي بياد يه اظهار لطفي تو گزگ بهمون بكنه ! ولي شبت به ميرزا علاقه مند شد!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; و در همان روزها بود كه به علت مورد ۵ الكس شبت به الكس واگذار شد!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&amp;nbsp;الان احساس مي كنم همه فهميدن شبت كيه و چيه و&amp;nbsp;به خوبي پرده از راز اين ماجرا برداشته شده!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&amp;nbsp;البته نميشه آدم اين همه در مورد شخصيت هاي خياليش بنويسه و اسمي از حمار نبره! گرچه شخصيت حمار مث روز روشنه&amp;nbsp;به طوري كه ديگه نميشه گفت حمار تخيليه!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt;الان هم نشسته اينجا و ميگه بنويس: مگه&amp;nbsp;نميشه يه چيز چند تا كاربرد داشته باشه! مثلا هم بشه پوتين رو زد تو سر كسي هم ...! تازه بعضيا پوتين رو پاشون هم مي كنن! بعد هم شما فكر كردين بعد از منع اعدام با گيوتين چه بلايي سر گيوتين ها اومد؟ الان تو آشپزخونه هاي فرانسه باهاشون كلم نصف مي كنن! پس ميشه گيوتين رو هم به جاي گردن تو سر كوفت! تازه اشتباه سوم نكته انحرافيه! بيخود خودتونو خسته نكنين!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آه آلان احساس سبكي مي كنم كه اين اعترافات رو كردم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; از ميرزا مچكرم كه اين بازيو اينجا هم راه انداخت!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستي من&amp;nbsp;دو تا سوال دارم كه نمي تونم جوابشو پيدا كنم! اول اينكه چرا شبا چراغا از دور چشمك مي زنن!! دوم اينكه عبدالله كيه!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اي دوما! اكنون نوبت توست كه قلم را در دستت بنهيم! البته بذار جوهر نوشته ها من خشك بشه بعد!!!&lt;BR&gt;just kidding! هر وقت خواستی بنویس!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Jan 2007 10:10:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=se-tofangdar&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>se-tofangdar</dc:creator>
<guid>http://se-tofangdar.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی قلم را به زور در دست الکس می چپانند!!!</title>
<link>http://se-tofangdar.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;قبل از هر چیز بگم که من هنوزم ته دلم با این کار(اعتراف)مخالفم،چون فک می کنم به اندازه کافی تابلو هستیم همین مونده آتو ام دست مردم بدیم...ساندر اضافه می کند:اونم این جماعت سه تا نقطه!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اما دیگه جهنمو ضرر!!! ولی من فقط در مورد کودکیم اعتراف می کنم:&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;۱-سه سالم بود که با مادر بزرگم رفتم بقالی،هم لواشک می خواستم هم آدامس ولی باید یکیشو انتخاب می کردم،منم نا مردی نکردم لواشکو انتخاب کردم،آدامسه رو هم بلند کردم!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;۲-یه عمویی دارم که تا ۴سالگی من مجرد بود و من عزیز دردونش !!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt;...من که توی جشن عقدش نمی تونستم حضور رقیبو تحمل کنم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;تموم مدت بین عروس و دوماد نشسته بودمو چه نشگونایی که از اون زیر به عروس نگرفتم!!!(سوت می زنیم!)...شاهد ماجرا هم فیلم عقده که توش قیافه ی بنفش شده ی عروسه که فقط لبخند تحویل من میده!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;۳-شش سالم بود که به خاطر جشن نامزدی عمم یک هفته نذاشتن برم آمادگی و من از این موضوع به شدت خشمگین بودم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;&amp;nbsp;و تصمیم داشتم هر جور شده زهرمو بریزم!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;...مراسم خونه ی پدربزرگم بود،عروسو دوماد که وارد شدن بعد از اتمام گیلیلیلی ها من از&amp;nbsp; یه لحظه سکوت کمال سو استفاده را بردم و فریاد کشیدم: اَییییییییییی کتشو....(اشاره به دوماد بیچاره!)کوتاه بلنده!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;دیگه خودتون رنگ دومادو تصور کنین!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن۱-آیا واقعا این کارم به خاطر آمادگی نرفتن بود؟؟؟؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن۲-قراره شوهر عمم این کارو توی عقدم تلافی کنه!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;۴-بچه که بودم خیـــــــــــــــــلی حرف میزدم،بهم میگفتن آن شرلی!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt; برا همین بهم رژ میزدن...چون اون موقع از ترسه این که پاک نشه ساکت میشدم!!!حتی دهنمو نمی بستم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;۵- این یکی یه خصوصیتیه که از بچگی داشتم هنوزم دارم!!!و فقط میرزا میدونه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt; و خودم(ساندر:و شبت!!!)&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;همین...راحت شدین حالا؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 09 Jan 2007 08:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=se-tofangdar&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>se-tofangdar</dc:creator>
<guid>http://se-tofangdar.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازی مینُماییم!!</title>
<link>http://se-tofangdar.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>موسم امتحانات فرا رسیده و هیچکس را دل و دماغ نوشتن همی نیست! البته وقتش هست ها!! حسش نیست! هر بار این موقعها به خودم قول میدم ترم بعد&amp;nbsp;اینقدر به شب امتحانام فشار نیارم! کلا یه جورایی به نظر میرسه همه ما تو وجودمون یه &quot;خود&quot; دیگه داریم که ما رو قضاوت میکنه.خیلیم کارش درسته.همیشه تصمیماتی که میخوایم بگیریم رو باهاش در میون میذاریم و خیلی وقتا نظرمون باهاش در تعارضه.نمیدونم اسمش چیه.شاید عقله شایدم وجدانه.من بارها قولهای خیلی خفنی به این یارو دادم و زیر تمامشون زدم.اصن پیشش شرمندم.دیشب که میخواستم برای صد هزارو یکمین&amp;nbsp;بار بش قول بدم نذارم درس خوندنم به شب امتحان بکِشه،راستی راستی ازش خجالت کشیدم.واسه همین دیشب قول ندادم.حالا اگه آخرای ترم بعد باز به غلط کردن افتادم،لااقل دیگه پیش این &quot;خودم&quot; شرمنده نیستم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&amp;nbsp;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تذکر:حرکت ذکر شده در بالا را اصطلاحا حذف صورت مسئله می نامند!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب بریم سرِ اصل مطلب! شب یلدا یه بازی تو دنیای مجازی وبلاگها شروع شد.بازی اینطوری بود که هر کس ۵ تا از چیزهایی که احتمالا بقیه در موردش نمیدونستن رو میگفت و بعد ۵ نفر دیگه رو به این بازی دعوت میکرد.یه چیزی تو مایه های اعترافات سنت اگوستن &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من ۵ تای خودم رو&amp;nbsp;&lt;A href=&quot;http://upsidedown.blogsky.com/?PostID=32&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt;&amp;nbsp;نوشتم...اما&amp;nbsp;واسه اینکه بهونه ای بشه برا اینکه هما و زیبا هم بنویسن من اونا رو به همراه ساناز به بازی دعوت میکنم.از زیبا هم شروع میشه که بزرگتره! پست بعدی رو زیبا مینویسه...۵ تا چیزی که احتمالا بقیه نمیدونن رو درباره خودش میگه.بعدشم نوبت سانازه! البته ساناز وقتی مینویسه که درباره اعترافات زیبا به قدر کافی بحث شده باشه! خیلی برام جالبه این ۵ تای زیبا و ساناز رو بدونم.تذکر بدم که نوشتن اینکه مثلا من در سال ۱۳۶۵ در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشودم یا مثلا طول قد من ۱۶۵ میباشد یا من از گربه متنفرم از هرگونه ارزشی ساقطه&amp;nbsp;و هیچ نمره ای بش تعلق نمیگیره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot; width=18&gt;&amp;nbsp;آخر از همه هم هما به عنوان ته تغاری این جمع مال خودش رو مینویسه...هر چند واقعا نمیدونم هما چیز نگفته ای داره که من نشنیده باشم؟....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا علی..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میرزا....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 04 Jan 2007 08:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=se-tofangdar&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>se-tofangdar</dc:creator>
<guid>http://se-tofangdar.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شنگول و منگول!!!</title>
<link>http://se-tofangdar.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;هيچوقت از فمنيستها خوشم نيومده.من البته در هيچ جايگاه به خصوصي قرار ندارم اما فقط و فقط به عنوان يه زن عقايد شخصي خودم رو دارم.جمله دفاع از حقوق زن در نظرم فرقي با جمله دفاع از حقوق حيوانات نداره.اين جمله به عنوان يه انسان،من،يه زن،رو از يه مرد جدا ميكنه.من پيِ حقوق آدمها ميگردم و به نظرم زماني كه حقوق آدمها به درستي رعايت شه،در بطنش حقوق من و زنها و مردهاي اطرافم هم تحقق پيدا ميكنه.بزرگترين مشكل اتحاديه‌ها و گروههاي طرفدار حقوق زن رو اين ميدونم كه گاهي اونقدر تو مواضعشون جلو ميرن كه از اونور بوم مي‌افتن.اينه كه بعضي وقتا اين تصور القا ميشه كه عدالت در نظر اين افراد و گروهها با ظلم به جنس ديگه محقق ميشه و اين،جور در نمياد.دقيقا يادمه يه پرونده جنايي در رابطه با زني در جريان بود كه متهم به قتل مردي بود كه به ادعاي اون زن قصد تجاوز بهش رو داشت.موجهاي فمنيستي كه اون زمان در جريان بود جنجالهاي زيادي&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;درست كرد براي دفاع از اون زن.چه امضاهايي كه جمع نشد.وبلاگهاي زيادي به هم لينك ميدادن واسه حمايت از اون.نفهميدم آخر ماجرا چي شد ولي هميشه برام سوال بود كه كدوم زن بيگناهي موقع دفاع از خودش 18 ضربه چاقو به مرد متجاوز ميزنه؟!&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;البته &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;براي برقراري عدالت،بخصوص در اين كشور،كارهاي خيلي زيادي بايد انجام بشه ولي بايد درست و اصولي باشه.شايد گفتنش سخت باشه ولي قسمت مهمي از مشكلات زنها برميگرده به خودشون.خيلي از اونها به حقوق انسانيشون واقف نيستن.خيليها تسليم حرف مردم ميشن.خيلي از اونا سوختن و ساختن رو بهترين وسيله نجاتشون ميدونن.خيليشون متاسفانه نميدونن كه حق رو بايد &lt;STRONG&gt;گرفت&lt;/STRONG&gt;!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;زنها تو عرصه‌هاي مختلف خودشون رو نشون دادن و مثال آوردن براش به نظرم مضحكه چون اين چيزيه كه نيازي به اثبات نداره.زنها ساليانه ساله كه ديگه اون وسايل تزئيني خوشگلي نيستن كه بدون يه مرد بالاي سرشون نميتونن گلميشون رو از آب بكشن بيرون.ساليانه ساله كه اونا صرفا موجوداتي نيستن كه هدف از خلقتشون زاييدن باشه.واقعيت اينه كه زنها ساليانه ساله كه ضعيفه نيستن! امروز مردي كه به زنش ميگه منزل و ضعيفه يه آدم متحجر و حتي بامزه قلمداد ميشه كه شخصيتش دستمايه فيلمهاي طنز ميشه.امروز مردي كه به زنش اجازه كار كردن نميده يه آدم عقب افتادست.مردي كه حق داشت زنش رو بزنه امروز تو هر دادگاهي محكومه و بالاخره&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;امروز بحث اينكه دخترها بهترن يا پسرها،اينكه دخترها عقلشون كمتره يا پسرها،اينكه دخترها آدامسن يا شكلات،اينكه دخترها از كجاي كي به وجود اومدن و پسرها از كجا و اينكه كجاي كدومشون جاي خوش آب و هواتري بوده&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;از پاورچين مهران مديري هم منو بيشتر به خنده ميندازه!..از اون مدل جنگ و دعواهاييه كه بچه‌هاي مهدكودكي با هم دارن.بحثِ شوخي و جنبه و اينجور چيزا هم نيست.تو نميتوني به يه نفر بگي الاغ و بعد اسمشو بذاري شوخي.كامنتهاي پست قبل بي اغراق بوي لجن ميداد.آقايون عزيزي كه كامنتدوني اون پست رو مزين به صحبتهاي بچگونشون كردن،اگه واقعا آخرِ درك و فهمشون اونه لطف كنن يه ندايي بدن تا من تو پستهاي بعدي ورژن جديد شنگول و منگول رو براشون تعريف كنم!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;در آخر اينكه هيچ تلاشي براي قايم كردن اينكه &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;در زندگي آيندم به يه مرد احتياج خواهم داشت ندارم.به شونه‌ها و آغوش مردونش...به صداي گرمش...من مثل هر آدم ديگه‌اي به عشق ورزيدن محتاجم و بي تعارف به مورد عشق و محبت قرار گرفتن نياز دارم.اين احتياج و كشش در ظاهر شبيه به نياز من به هوا و آب و غذا و در بطنش خيلي خيلي حياتي تره.پدربزرگ عزيزي داشتم كه ميگفت تنهايي فقط برازنده خداست و بس.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;میرزا...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 22 Dec 2006 18:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=se-tofangdar&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>se-tofangdar</dc:creator>
<guid>http://se-tofangdar.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دسته گل امروز ساندر!+با ساناز سبز بیشتر آشنا شوید!!!</title>
<link>http://se-tofangdar.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>&amp;nbsp; من دارم از خجالت آب میشم!!!&amp;nbsp; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;می دونین چیکار کردم؟! امروز صبح یه بچه هامون اومد ازم خواست براش تکلیفای سی!شو بفرستم به میل استادش..... منم که خراب رفیق!&amp;nbsp; گفتم باشه! خیالت راحت!&amp;nbsp; برات می فرستم. میلشو گرفتم و رفتم میل استاد رو باز کردم&amp;nbsp;reply رو زدم و ۵ تا تکلیفشو فرستادم و با خوشحالی از سایت خارج شدم....چند ساعت بعد اس ام اسی با این مضمون از سحر به دستم رسید!!!: ساناز تو چرا تمرینای مهدیه رو فرستادی به گروهشون؟!!!!!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt; همه بچه هاشون دیدن!!!!!&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt; &lt;BR&gt;بله! همانگونه که دیدید این جانب دست حمار را از پشت بسته و روی جلبک را در آی کیو سفید نموده و میل را فرستادم به&amp;nbsp;group شون!!!! ای خداااااااا!!!!!! حالا من فردا با چه رویی برم دانشگاه؟!!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;راستی...به زودی با تعدادی عکس به سراغتون میایم!(&amp;nbsp; با تشکر از یه ساناز سبز که مجبوره سبز بمونه!! )&lt;BR&gt;حالا که صحبت از ساناز سبز شد باید بگم ایشون هم پدیده ی جالبی هستند! پس بشنوید سخنی چند در باب ایشون! این خانم چند روز پیشا زنگ زدن به خونه ی ما به خیال اینکه زنگ زدن به گوشی من! و با مامانم صحبت کردن فرمودن ببخشید نمی دونستم گوشیشو جا گذاشته!!!!! بعد هم با میرزا تصمیم گرفتن منو بزنن!!! &lt;BR&gt;تازه! عکسایی که می بینین رو ساناز برای ما فرستاده. به همه جز من!! حتی به خودش هم فرستاده!&amp;nbsp; اما چرا فقط برای من نفرستاده؟ ساده ست!!! ایشون به جای میل من میل خودشونو نوشتن!!! بابا حالا درسته اسممون یکیه! اما میلمون که یکی نیست دختر خوب! عجب!!! در ضمن! ساناز هنگامی متوجه این موضوع خواهد شد که این پست رو بخونه!!!!!&amp;nbsp;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt; &lt;BR&gt;البته ساناز سبز خیلی خاصه! خیلی هم جنبه ی مثبت داره! اما من همچنان در این مورد حضور ذهن ندارم!!(سوت!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس فعلا!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 16 Dec 2006 19:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=se-tofangdar&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>se-tofangdar</dc:creator>
<guid>http://se-tofangdar.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
